گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

کنون که قبله ی من روی آن نگارین است

سجود پیش رخ او کنم که راه این است

نماز من چو در این قبله طاعت است و قبول

ز خاک قبله ی خود ساختن چه آیین است

چو روی دوست بود فارغم ز قبله ی غیر

اگر چه کفر تو باشد ولی مرا دین است

چو دیر هست چه جویم نشان صومعه باز

که کنج صومعه ها مسکن مساکین است

نگنجد این سخن اندر دهان ناقص عقل

که این سخن نه برازای مرد خود بین است

نزاری و می و معشوق و کنج دیر مغان

طریق عاقل و مجنون بی غرض این است