گنجور

شمارهٔ ۱۹۲

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری

ای چشم ملامتگر بنگر به رخش باری

خامی که بدین صورت در کار نمی آید

او را نتوان گفتن جز صورت دیواری

گرد شکرت گردم کز وی مگسی رانم

انصاف نمی دانم شیرینتر ازین کاری

در عهد لبت شاید کز بهر شکر آید

از مصر بدین جانب هر روز خریداری

زان روز همی ترسم کز خانه برون آیی

صد فتنه پدید آید بر هر سر بازاری

چشم تو همی ریزد خون دل ما لیکن

در شهر نمی گردد از بیم تو عیتاری

در کوی تو یک ساعت از شب نتوان خفتن

کز هر طرفی آید فریاد گرفتاری

زین عاشق سرگردان از کبر مگردان سر

کز کالبد خاکی جان را نبود عاری

یک عشوه شیرین است امید همام از تو

چون یار خودت خوانم یک بار بگو آری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر