گنجور

شمارهٔ ۱۸۹

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

ای نسیم سحری هیچ سر آن داری

کز برای دل من روی به جانان آری

پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم

باز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری

اور مجالی بودن گو که فلان می گوید

به خدا میدهمت عهد نگه میداری

گر چه دورم مکن ای دوست فراموش مرا

دوست آن است که در هجر نماید یاری

گیرد آن گل که گلابش چکد از غایت شرم

حیف باشد که تو هر خار و خسی بگذاری

خاک پای تو شوم گر گل رخسار خویش

به همان آب و طراوت به رهی بسپاری

چشم بددور از ان برگ گل و نرگس مست

که بود با خردش فعله می گلناری

با خیال تو به سر می برم ایام فراق

نیستم بی تو نه در خواب و نه در بیداری

هست امیدم که دهد عمر امان تا با بم

از وصال تو به اقبال تو برخورداری



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید