گنجور

شمارهٔ ۱۶۲

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن

دوری نمی تواند پیوند ما بریدن

ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند

تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن

موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت

از دوست بک اشارت از ما به سر دویدن

تا روح بر نیاید جهدی همی نمایم

مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن

چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل

بی او ملول باشد از روی خوب دیدن

ما را به نیم جانی وصلت کجا فروشند

ارزان بود به صد جان گر می توان خریدن

غیرت همی نماید بر گوش دیده من

کز دور می تواند پیغام تو شنیدن

حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی

کز خاک می تواند خورشید آفریدن

باشد همام شب ها در آرزوی خوابی

وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید