گنجور

شمارهٔ ۱۲۰

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

عاشق کسی بود که کشد بار بار خویش

شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش

شد زگانیم همه در کار عشق یار

او فارغ از وجودم و مشغول کار خویش

چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیست

آن نوبهار را هوس جویبار خویش

از عاشقان مرادش اگر بی مرادی است

ما را رضای یار به از اختیار خویش

چشمش به تیر غمزه چو می بفکنده شکار

بی التفات می گذرد بر شکار خویش

در بند زلف یار بود جان من هنوز

روزی که زین دیار رود با دیار خویش

شب ها مخسب و روز میاسای ای همام

یک شب مگر رسی به وصال نگار خویش

امروز روزگار ریاضت کشیدن است

ضایع مکن چو بی خبران روزگار خویش

گر هستی مراد تو برخیزد از میان

یابی مراد خویشتن اندر کنار خویش



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید