گنجور

شمارهٔ ۱۰

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

منتظر باشند شب ها عاشقان ناکرده خواب

تا بر آید بامداد از شرق کویت آفتاب

آفتابی می کند از مشرق رویت طلوع

کز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید تاب

پر تو روی تو نگذارد که بینم صورتت

دست غیرت بست بر رویت هم از رویت نقاب

عاشقان را زلف تو زنجیر بر گردن نهاد

گشت از اقبال رویت هندویی مالک رقاب

حسن را از دیدهها پیوسته پنهان داشتن

جز به روز روی تو بیرون نیامد از حجاب

جزوصالت آرزویی نیست جان را از جهان

عقل می گوید خیال است این مگر بینی به خواب

اگر شراب این است کز عشق تومار ادر سر است

باده مستان را فریبی می نماید چون سراب

در میان غنچه خندان گل هر بامداد

می نماید قطرهها چون بر رخخوبان گلاب

چیست دانی آن صبا جون وصف حسنت می کند

در دهان غنچه از ذوق لبت می آید آب

از انتظار وعدهٔ وصلت به جان آمد همام

هم نگفتی این سخن گر عمر ننمودی شتاب



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید