گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

چون قلم سر کرد در سر اینت رای ناصواب

هر چه آن بر کاغذ روز است و بر کیمخت شب

جز که نقش نام تو یکسر چو نقشی دان بر آب

ماند هر کو چون قلم ماند ز نامت در طرب

در خمار شست رائی همچو کاغذ در شراب

قابل حکمت چو کاغذ خامه ات را هر که نیست

چون قلم زیبد که سر بنهند چون برگ سداب

سرورا تکرار کاغذ نیک می دانی که چیست

فیض جودت مایل از آن است به کاغذ چون حساب

خاصه آن کاغذ که دارد بوی یکرنگی چو من

در وفا و مهر تو همراه تا روز حساب

طبع در مدح تو یک ساعت نمی آرد درنگ

می نیاید از تو در کاغذ فرستادن شتاب

تا همیشه کاتبان دارند کاغذ را عزیز

گاه از او سازند منشور و گهی از وی کتاب

کاغذ منشورت از تأیید حق باد و حسود

غرقه همچون کلک در آب سیه بئس المآب