تا دل خسته به دست سر زلفت دادم
کمر بندگی ات بسته ام و آزادم
آخر ای ماه پریچهره به فریادم رس
کز هوایت ز فلک میگذرد فریادم
گر کسی از غم هجران تو شادی طلبد
منم آن کس که به غم خوردن رویت شادم
بیستون ستمت را بکشم چون فرهاد
زآنکه بی شکر شیرین تو چون فرهادم
با وجود قد رعنای تو همچون سوسن
گر همه روی زمین سرو شوم آزادم
پیش از آب و گل خود در ازل از لوح قضا
ابجد عشق تو آموخته از استادم
با وجود رخ چون آتش و آب خط تو
بر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم
طالعم از مه روی تو چو حیدر نبود
تا من از مادر فطرت به چه طالع زادم؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلباختگی خود به معشوقش سخن میگوید. او با اشاره به زلف و چهره معشوق، احساس خمودگی و بندگی خود را بیان میکند و ابراز میدارد که حتی در غم فراق او، شاد است. شاعر به قدرت و زیبایی معشوق مانند ماه و گل اشاره میکند و میگوید که عشق او در سرنوشتش نوشته شده است. همچنین، در اشاره به عشق و اخلاص خود، او به فراق و مشکلاتی که در راه عشق دارد، با افتخار نگاه میکند. در کل، شعر بیانگر عمیقترین احساسات عشق و وابستگی است.
هوش مصنوعی: من دل خستهام را به زلفهای تو سپردم و به خاطر عشق تو خود را به بندگی تو در آوردهام، اما در عمق وجودم احساس آزادی میکنم.
هوش مصنوعی: ای ماه زیبا، به کمک من بیا، زیرا صدای نالهام از شدت عشق تو به آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد از غم دوری تو شادی بگیرد، من همان کسی هستم که به خاطر غم دوری تو خوشحال میشود.
هوش مصنوعی: میخواهم مانند فرهاد از عشق تو جان بدهم، و اگرچه سختیها را تحمل میکنم، شیرینی وجود تو مرا به این کار وا میدارد.
هوش مصنوعی: با وجود زیبایی و دلربایی تو، اگر همه درختان روی زمین هم سرو باشند، من همچنان احساس آزادی میکنم.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه به دنیا بیایم و شکل بگیرم، در ابتدای خلقت، از لوح سرنوشت الفبای عشق تو را از استاد خود آموختهام.
هوش مصنوعی: با وجود چهرهای مانند آتش و آبی، ولی خط تو بر روی زمین به سرعت حرکت میکند و من بیآنکه سر و پا داشته باشم، مانند بادام در حال پرواز هستم.
هوش مصنوعی: سرنوشت من از چهرهی زیبا و دلانگیز تو مثل حیدر (علی) نبوده است. حالا من نمیدانم که به چه سرنوشتی از مادر به دنیا آمدهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.