گنجور

 
حیدر شیرازی

تا دل خسته به دست سر زلفت دادم

کمر بندگی ات بسته ام و آزادم

آخر ای ماه پری‌چهره به فریادم رس

کز هوایت ز فلک می‌گذرد فریادم

گر کسی از غم هجران تو شادی طلبد

منم آن کس که به غم خوردن رویت شادم

بیستون ستمت را بکشم چون فرهاد

زآنکه بی شکر شیرین تو چون فرهادم

با وجود قد رعنای تو همچون سوسن

گر همه روی زمین سرو شوم آزادم

پیش از آب و گل خود در ازل از لوح قضا

ابجد عشق تو آموخته از استادم

با وجود رخ چون آتش و آب خط تو

بر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم

طالعم از مه روی تو چو حیدر نبود

تا من از مادر فطرت به چه طالع زادم؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم

کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم

سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق

لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم

پدر و مادر من بنده نبودند تو را

[...]

سعدی

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

[...]

همام تبریزی

نرسیده‌ست به گوش تو مگر فریادم

ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم

در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی

که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم

طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم

[...]

حکیم نزاری

به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم

تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم

بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در

لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم

دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
اوحدی

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟

پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من

تا غلام تو شدم زین دگران آزادم

چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه