آب کز دیده روان شد ببرد بنیادم
آتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم
دیده خون ریز که چون مردم دریایی چشم
بهر دردانه به دریای محیط افتادم
مردم از گریه ی من غرقه دریای غمند
تا عنان نظر از دست مصالح دادم
بس که در دیده ی خود دجله روان می بینم
در شک افتم که مگر در طرف بغدادم
چون کمر خوش به میان آی که بر دامن کوه
کشته ی شکر شیرین تو چون فرهادم
خانه ی دیده ی من جای خیال رخ تست
زآن در دیده به روی دگری نگشادم
هر سحر در طلب پرتو خورشید جلال
پردهٔ اطلس گردون بدرد فریادم
جستن حیدر وفا از هوس دیدن تو
ترک سر کردم و پا در طلبت بنهادم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم و عشقش به معشوق سخن میگوید. او با اشک در چشمانش و آتش عشق در دلش، از درد جدایی و آرزوی وصال میگوید. احساساتی مانند غرق شدن در دریا و گریههایش نشاندهنده عمق اندوه اوست. خانهی دیدهاش مملو از خیال معشوق است و او هر روز در جستجوی نور و جمال اوست. در نهایت، شاعر از ایستادن بر سر هوسها و فدای خود به خاطر عشق میگوید.
هوش مصنوعی: آبی که از چشمانم سرازیر شد، پایههای وجودم را از بین برد. آتش عشق تو مثل خاکی است که به آرامی بر باد مینشیند.
هوش مصنوعی: چشمی پر از اشک و غم دارم که مانند افرادی است که در دریای وسیع غرق شدهاند. به خاطر عشق و درد، به عمق این دریا فرو رفتهام.
هوش مصنوعی: مردم از اشکهایم به شدت متاثر شدهاند و به شدت در غم و اندوه من غرق شدهاند، تا جایی که نتوانستم دیگر به کارها و شرایط خودم توجه کنم.
هوش مصنوعی: چقدر در چشمانم دجله در حال جریان است که به شک میافتم و فکر میکنم شاید در سمت بغداد هستم.
هوش مصنوعی: بهتر است با کمر خوش و زیبا به میدان بیایی، زیرا دامن کوه پر از زیبایی و دلربایی است، مانند فرهاد که برای عشق شیرین خود تلاش کرد.
هوش مصنوعی: در چشم من، تنها تصویری که وجود دارد، تصویر چهره توست و به همین دلیل، هرگز اجازه ندادم به چهره دیگری نگاه کنم.
هوش مصنوعی: هر صبح با آرزوی مشاهده نور خورشید بستر آسمان را در هم میشکافم و فریاد میزنم.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به وفای حیدر (علی) از هوس دیدن تو دست برداشتم و تصمیم گرفتم که در راه طلب تو قدم بگذارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.