سپهر از مرگت ای صاف حقیقت، بی صفا گشته
نمی ماند به سرکیفیتی، مینای خالی را
کشیدی تا ز من دست نوازش، ای چمن پیرا
مثل چون بید مجنون گشته ام، آشفته حالی را
تو در پیرانه سر رفتیّ و من هم در غمت پیرم
به حسرت می کنم هر لحظه یاد خردسالی را
نهان ای عرش رفعت، تا ندیدم در دل خاکت
ندانستم که پوشد خاک سافل، کوه عالی را
گسستی تا ز هم، شیرازهٔ ترکیب جسمانی
مثالی نیست در عالم، هوای بی مثالی را
به دل آه رسایی دارم از مجموعهٔ دانش
ز خاطر برده ام یکباره، مصرعهای حالی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به احساسات عمیق خود درباره مرگ و فقدان اشاره میکند. او از تغییراتی که در اثر مرگ یک حقیقت واضح و زیبا بهوجود آمده، سخن میگوید و از دردی که به خاطر این فقدان احساس میکند، مینالد. شاعر به افکار و حسرتهای خود از گذشته اشاره میکند و به پیری و غم ناشی از فقدان عزیزانش میپردازد. او همچنین به سیر تحول وجودی و جدایی از جسم و هستی اشاره دارد و در نهایت، از اندوختههای دانش خود و ناکامی در به یادآوری اشعار و مضامین گذشته سخن میگوید.
هوش مصنوعی: آسمان به خاطر مرگ تو که پاک و بیآلایش هستی، دچار بینظمی و اختلال شده است و دیگر از آن زیبایی و کیفیت گذشته خبری نیست. شیشهی خالی دیگر به هم نمیرسد.
هوش مصنوعی: ای چمن زیبا، تو با نوازشهایت مرا به شدت افسرده و آشفته کردهای. مثل بید مجنون، سرگردان و بیقرار شدهام.
هوش مصنوعی: تو در سن پیری به یاد من هستی و من نیز به خاطر غم تو، در حالم زودتر پیر شدهام و هر لحظه با حسرت به دوران کودکیام فکر میکنم.
هوش مصنوعی: پنهان ای عرش بلند، تا زمانی که در دل خاک تو را ندیدم، نمیدانستم که خاک پست چگونه میتواند کوههای عالی را بپوشاند.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که وقتی پیوندها و ارتباطات میان اجزاء یک چیز از هم بگسلند، دیگر نمیتوان آن چیز را به شکلی واقعی و مثالی در دنیا تعریف کرد. در واقع، هیچ چیز در دنیای مثال، نمیتواند بدون داشتن ویژگیهای مشخص و بیهمتایی وجود داشته باشد. بنابراین، وجود یک حالت ایدهآل و بیمثال در هوا، به نوعی نشاندهندهای از عدم وجود نظیر و مشابه است.
هوش مصنوعی: من در دل خود اندوهی دارم که از یادِ مجموعهای از دانش، به یکباره، ابیات حال را فراموش کردهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را
چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را
خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد
ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را
ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمی آیم
[...]
جواب از خود رود چون بر زبان آری سؤالی را
شنیدن محو گردد گر به کس گویی خیالی را
چمن پیرای الفت خود گل و خود بلبل خویش است
ز پرواز هوایت شعله باغی کرده بالی را
چه در گوش دلم آهسته گفتی چون مرا دیدی
[...]
زراحت بیش بینند اهل خواری پایمالی را
بجز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را
مکدر خاطرم سا قی، از آن می ریز در کامم
که می سازد بلورین از صفا جام سفالی را
به عالم اعتبار کیمیا می داشت جمعیت
[...]
گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی را
گهی از چین ابرو سکته خواند بیتعالی را
زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلش
ازینطوطی توانآموختن شیرینمقالی را
ز نیرنگ حجابش غافلم لیک اینقدر دانم
[...]
به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی را
که بنشیند گهی بر طرف بام آن قصر عالی را
دل صیاد درخون میتپد از ناله زارم
که دارد از اسیران قفس این عجز نالی را
دلم از خون تهی گشته است و بر چشمم چنان بیند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.