گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دل دریا گهر، سرمایه بخشید ابر مژگان را

نماند حسرتی در یاد، مهمان کریمان را

نسیم آشنا کو، تا ز گل بی پرده تر گردم؟

نهم چون غنچه تا کی در بغل چاک گریبان را؟

نمک پروردهٔ عشق است، آه سینه پردازم

فغان من، دو بالا می کند، شور بیابان را

فریب وعدهٔ وصلی که نقصان لبش گردد

چه از سرمایه کم سازد، دل حسرت فراوان را

می نازی که چشم از ساغر دیدار او می زد

خمارش می کشد خمیازه بر آغوش، مژگان را

ز شادی بسته می گردد، زبان شکوه آلودم

تبسّم گر به زخمم بشکند مُهر نمکدان را

حزین از محرمان بی ادب غیر از سر زلفش

که می گوید به او حال منِ خاطر پریشان را؟

حزین از محرمان بی ادب غیر از سر زلفش

که می گوید به او حال منِ خاطر پریشان را؟