گنجور

 
حزین لاهیجی
 

قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش

تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش

شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را

سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش

برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو

چو گیرد بیستون را زیر برق تیشه فرهادش

دمد بوی بهار عشق، افسون گرفتاری

قفس در زیر پر دارند، مرغان چمن زادش

دل شوریدهٔ من می خروشد با شب آهنگان

نمی داند گران خواب فراموشی ست صیادش

نه تاب ناله دارم نه تمنای وفا امّا

چه سازد دل، که عاشق شکوه افتاده ست بیدادش

حزین افکندی از کف خامهٔ شیرین نوا اما

چو بانگ تیشه در کوه و کمر پیچید فریادش