قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش
تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش
شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را
سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش
برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو
چو گیرد بیستون را زیر برق تیشه فرهادش
دمد بوی بهار عشق، افسون گرفتاری
قفس در زیر پر دارند، مرغان چمن زادش
دل شوریدهٔ من می خروشد با شب آهنگان
نمی داند گران خواب فراموشی ست صیادش
نه تاب ناله دارم نه تمنای وفا امّا
چه سازد دل، که عاشق شکوه افتاده ست بیدادش
حزین افکندی از کف خامهٔ شیرین نوا اما
چو بانگ تیشه در کوه و کمر پیچید فریادش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیباییهای طبیعی و احساسات عاشقانه میپردازد. شاعر از جلوههای زیبای بهشت و ویژگیهای منحصر به فرد شمشاد و چمنها سخن میگوید و عشق را به بهار تشبیه میکند. او همچنین به دردی که ناشی از عشق و جدایی است اشاره کرده و به ناتوانیاش در ابراز احساسات و بیتابی دلش پرداخته است. در نهایت، شاعر به صدای تیشه و فریاد در کوهها اشاره میکند که حال و هوای عشق و غم را به تصویر کشیده است.
هوش مصنوعی: در روز قیامت، با زیبایی و جلوه تازهای که شمشاد دارد، همه به تماشای بهشت مشغول میشوند و از زیبایی و نعمتهای الهی لذت میبرند.
هوش مصنوعی: موجهای جویبار سر و شکل قمری را به حساب نمیآورد، زیرا درخت آزادی مانند سرو، درگیر مشکلات نیست.
هوش مصنوعی: آتش ناز و زیبایی از دل خرمن محبوبش بیرون میآید، هنگامی که فرهاد با تیشهاش به کوه بیستون میزند و درخششی در آن ایجاد میکند.
هوش مصنوعی: عطر بهار عشق در هوا پیچیده و مرغانی که در چمن زادگاه خود زندگی میکنند، به خاطر اسارت در قفس، دچار افسون و جادو شدند.
هوش مصنوعی: دل مضطرب من در هنگام شب به شدت میتپد و نمیداند که خواب عمیق و فراموشی چه سنگینی دارد. این بیقراری، همچون صیادی است که در جستجوی شکار خود است.
هوش مصنوعی: من نه توانایی نالهکردن دارم و نه خواهان وفا و محبت هستم، اما چه میشود کرد که دل من، که عاشق است، از جفای زمانه رنج میبرد و به شدت ناراحت است.
هوش مصنوعی: تو با کلام شیرین خود دلها را به غم و اندوه انداختی، اما وقتی صدای تیشه در دل کوه و دشت طنینانداز شد، صدای فریاد تو نیز به گوش رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
[...]
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی
وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان، شراب از حور می بستان
[...]
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن
که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش
چنین کان غمزه را تعلیم شوخی میدهد چشمت
[...]
چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادش
که گر میبیندم صد ره، نمیآید زمن یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم
کند بیاعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم
[...]
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.