گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بی‌گناهان را

نگه٬ تیغ سیه‌تاب است، این مژگان‌سیاهان را

ز چشم مست دارد یاد، ساقی باده‌پیمایی

در این مجلس که ساغر داد یا رب خوش‌نگاهان را؟

سر تسلیم می سایم، به خاک عجز و می ‎کنم

شکست دل مبارک باد، خیل کج کلاهان را

ندارد بت پرستی عیب و عار خود پرستیدن

خدا توفیق کیش کفر بخشد، دین پناهان را

به هر خاری به دشت آتش زدم از گرم رفتاری

چراغی داشتم در پیش پا، گم کرده راهان را

توان این نکته فهمید از ادای چشم قربانی

که هستی در تماشا محو شد، حیرت‌نگاهان را

حزین از دیده می پالم نگاه حسرت آلودی

که از آغوش مژگان داده‌ام، خاک صفاهان را