گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را

در کام ورع ریخت می توبه شکن را

تا نام شب وصل تو آمد به زبانم

چون شمع لبم می مکد از ذوق دهن را

در دل شکند یا به لب آید؟ چه صلاح است؟

پیچیده خروشی به گلو مرغ چمن را

از زندگی بیهده چندان شده ام سیر

کز رشتهٔ جان ساخته ام تار کفن را

از محرمی شانه به آن طره چه گل کرد؟

کاشفتگیی هست سر زلف سخن را

چون عاشق مشتاق، گشاید مژه آغوش

در غربت اگر یاد کنم خاک وطن را

مشکین سخنی خامه ام انگشت نماکرد

از نافه شناسند، غزالان ختن را

بر روی تو حیران پریشانی زلفم

سنبلکده کرده ست، گریبان سخن را

هرکس نفسش بوی دل خسته ندارد

از چاه برآورده تهی دلو و رسن را

شاید که کند راه غلط، پیک نسیمی

بگشای حزین ، روزنه بیت حزن را