گنجور

 
حزین لاهیجی
 

من شعله ام، به پیرهنم هر که خار کرد

در جیب من شکفته تر از گل، بهار کرد

هر خون که کرد چرخ چو مینا به کام من

بیرون ز دل به گریهٔ بی اختیار کرد

غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت

ز آیینه بی خبر نفس ما غبار کرد

در خون کشیم دامن رنگ شکسته را

راز درون پردهٔ دل آشکار کرد

گرد سر خیال تو گردم که از وفا

آسوده دیده و دلم از انتظار کرد

چون کبک مست، خنده به گلزار می زدم

افسرده ام فسردگی روزگار کرد

زین چشم تر حزین چمن آرای کیستی؟

ابر بهار را مژه ات شرمسار کرد