گنجور

 
حزین لاهیجی
 

یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود

دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود

ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار نیست

مستانه جلوه های تو ما را تمام بود

از بس گذشت بی تو به ما تیره، روزگار

روشن نشد که روز و شب ما کدام بود

دوشم نمود باغ نوی، رنگ آل تو

جستم ز خواب، بوی گلم در مشام بود

باشد به روز رفتهٔ عمرم امیدها

دیدم چو صبح دولت پروانه شام بود

حرف الف نبود همان در میان حزین

در دل خیال قامت آن خوش خرام بود