گنجور

 
حزین لاهیجی
 

جگر تشنه ام از لعل تو سیراب شود

چه غم است اینکه به کام دل احباب شود

لاف عزلت زدن آن روز تمام است مرا

که خم ابروی او گوشهٔ محراب شود

شمع روشن ننماید شب ظلمانی را

ساقیا می به قدح ربزکه مهتاب شود

غفلت افزود تو را زاهد، از افسانهٔ عشق

نیشتر در دل افسرده، رگ خواب شود

خشکی زهد، ز ما گرد برآورد حزین

دامن خرقه بیفشار که سیلاب شود