گنجور

 
خواجوی کرمانی

باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود

بشکر خنده عقیقت شکر ناب شود

باش تا شمع خیال تو بهنگام صبوح

مجلس افروز سراپرده ی اصحاب شود

باش تا آهوی شیر افکن روبه بازت

همچو بخت من دلسوخته در خواب شود

باش تا آب حیاتی که خضر تشنه ی اوست

پیش سرچشمه ی نوشت ز حیا آب شود

باش تا از شب مه پوش قمر فرسایت

پرده ی ابر سیه مانع مهتاب شود

باش تا هر نفس از نکهت انفاس نسیم

حلقه ی زلف رسن تاب تو در تاب شود

باش تا از هوس ابروی و چشمت پیوست

زاهد گوشه نشین مست بمحراب شود

باش تا بیرخ گلگون و تن سیمینت

چشم صاحبنظران چشمه ی سیماب شود

باش تا در هوس لعل لبت خواجو را

درج خاطر همه پر لؤلؤی خوشاب شود