کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید
به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید
ز بس از درد هجران زندگانی گشته دشوارم
رگ جان بی تو چون تار نفس آسان برون آید
ز تیر غمزهٔ او بس که دارد دل جراحت ها
نفس از سینه خون آلود، چون پیکان برون آید
سپر گر مانع تیر قضا گردد، تواند شد
که دل از عهدهٔ آن کاوش مژگان برون آید
به پای خُم من مخمور، لب بر خاک می مالم
سبوی قسمتم خشک از دل عمّان برون آید
ز کودک مشربی ها می خورد زاهد غم روزی
که از کام حریصش لقمه چون دندان برون آید
حزین احسانی از مژگان تر در کار دریا کن
که تا کام صدف از منّت احسان برون آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی درد و غم ناشی از جدایی و فراق میپردازد و به نوعی تلاش برای رهایی از این رنجها را نشان میدهد. شاعر با به کارگیری تصاویر زیبا و نمادین، احساساتش را نسبت به عشق و جدایی بیان میکند. وی در این شعر به دنبال آرامش و رسیدن به خوشبختی است و از آسیبهای عاطفی و جراحتهایی که عشق به او زده سخن میگوید. در نهایت، او از زیباییهای زندگی و احسان دیگران طلب میکند تا از رنجهایش کاسته شود.
هوش مصنوعی: وقتی که جان از تن جدا میشود، فرد به مقام عزت و عظمت دست مییابد. مانند یوسف که بعد از رهایی از زندان به مقام پادشاهی میرسد.
هوش مصنوعی: به خاطر شدت درد جدایی، زندگی برایم بسیار دشوار شده است. رگ جانم بدون تو، مانند تار نازکی است که به راحتی میتواند بشکند یا بکشاید.
هوش مصنوعی: از دلبری او چنان زخمهایی در قلبم ایجاد شده که نفسکشیدن به مراتب سختتر شده است، گویی وقتی که همگان را ترک میکند، مانند پیکانی خونآلود از سینهام خارج میشود.
هوش مصنوعی: اگر سپر مانع تیر سرنوشت شود، میتواند این امکان وجود داشته باشد که دل از تاثیر آن نگاههای نافذ رهایی یابد.
هوش مصنوعی: من در کنار کوزهی شراب نشستهام و در حالی که مست شدهام، چهرهام را بر خاک میسایم. با این حال، ظرف شرابی که نصیب من شده، از عمّان بیرون نمیآید و خشک مانده است.
هوش مصنوعی: زاهد که در دنیا به زهد و پرهیزکاری مشهور است، از کودکان معصوم رفتار میکند و به دنبال لذتهای دنیوی است. او غم و اندوهی دارد، روزی که از دهان او لقمهای که به شدت به آن دل بسته، بیرون بیاید و او را ناامید کند.
هوش مصنوعی: حزین احسانی به تو توصیه میکند که با چشمان اشکبار و مهربان خود، به دریا رحم کن تا اینکه صدف بتواند از این لطف و مهربانی، گوهر گرانبهایی را بیرون بیاورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
به همراهی او صد کاروان جان برون آید
ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش
که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل
[...]
نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آید
که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید
نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران
بمیرد هر شرر کز آتش سوزان برون آید
غباری کان مقیم درگهت تا شد نمیخواهد
[...]
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید
نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید
به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا
که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید
فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر
[...]
چو تیر از دل کشم با تیر آن مه جان برون آید
چو شخصی کاز پی تعظیم با مهمان برون آید
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید
زمشرق می شود هر اختری در وقت خود طالع
رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آید
مخور زنهار روی دست این دریانوردان را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.