گنجور

 
جامی

چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید

به همراهی او صد کاروان جان برون آید

ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش

که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید

مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل

نشاید کاروانی را که در باران برون آید

چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد

مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید

ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن

خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید

من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم

ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید

نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی

برای آن بود کز وی همین افغان برون آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

نشاطم می‌کشد چون از تنم پیکان برون آید

که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید

نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران

بمیرد هر شرر کز آتش سوزان برون آید

غباری کان مقیم درگهت تا شد نمی‌خواهد

[...]

محتشم کاشانی

خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید

نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید

به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا

که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید

فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر

[...]

سام میرزا صفوی

چو تیر از دل کشم با تیر آن مه جان برون آید

چو شخصی کاز پی تعظیم با مهمان برون آید

صائب تبریزی

به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟

به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید

زمشرق می شود هر اختری در وقت خود طالع

رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آید

مخور زنهار روی دست این دریانوردان را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
حزین لاهیجی

کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید

به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید

ز بس از درد هجران زندگانی گشته دشوارم

رگ جان بی تو چون تار نفس آسان برون آید

ز تیر غمزهٔ او بس که دارد دل جراحت ها

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حزین لاهیجی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه