نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آید
که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید
نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران
بمیرد هر شرر کز آتش سوزان برون آید
غباری کان مقیم درگهت تا شد نمیخواهد
که گردد آدم وزان روضه رضوان برون آید
بهر چشمی که آید همچو دود از اشک تر سازد
سیهبختی که او از آتش هجران برون آید
به یاد غنچه خندان او مردم عجب نبود
که از خار مزاحم غنچه خندان برون آید
نخواهد برد وقت مرگ اجل از سینهام جز غم
به خانه هرچه باشد چون بکاوند آن برون آید
فضولی هست در دل تیر او بسیار میترسم
که با سیلاب خون از دیده چون مژگان برون آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس عمیق اندوه و جدایی را بیان میکند. شاعر در آن به تصویر کشیدن حالت فردی میپردازد که از نظر جسمانی دچار درد و رنج است و امید دارد که با خروج پیکان از جانش، رهایی یابد. او نمیخواهد زنده بماند زیرا از هجران رنج میبرد و مرگ را به عنوان نجاتی میبیند. در ادامه، شاعر به غم و اندوهی که در دل دارد اشاره میکند و میگوید زمان مرگ تنها درد و غم را به همراه خواهد داشت. همچنین به یاد غنچهای میافتد که از خارها رنج میبرد و در نهایت از فضولی و عذاب درد در دلش میگوید، ترس او از اینکه درد و خونریزی ناشی از عشق و جدایی از چشمش بریزد، مشهود است.
هوش مصنوعی: شادی من به گونهای است که وقتی پیکانی از بدنم خارج میشود، احساس میکنم شاید جانم هم همراه آن پیکان جدا شود.
هوش مصنوعی: نمیخواهم زنده بمانم، چون تو با عشق و محبتت مرا از دوری نجات دادی. هر شعلهای که از این آتش سوزان به بیرون بیاید، باید بمیرد.
هوش مصنوعی: غبار و آلودگی که در درگاه تو نشسته، حالا دیگر نمیخواهد که تبدیل به انسان شود و از باغ رضوان خارج گردد.
هوش مصنوعی: هر چشمی که اشک میریزد، به مانند دودی که بلند میشود، غم و ناکامی را به تصویر میکشد؛ کسی که از آتش جدایی نجات پیدا کند، نشانهای از بدبختی اوست.
هوش مصنوعی: به خاطر یاد آن غنچه خوشحال و خندان مردم تعجب نکردند که از کنار خارهای مزاحم، آن غنچه خوشبو و زیبا به شکوفایی رسید.
هوش مصنوعی: در لحظه مرگ، جز غم و اندوه چیزی از دل من بیرون نخواهد آمد. هرچیزی که در دل داشته باشم، به محض اینکه فریاد بزنم، نمایان خواهد شد.
هوش مصنوعی: در دل من ترس و نگرانی زیادی وجود دارد و میترسم که این احساسات به اندازهای شدید شوند که اشکهای من مانند سیلابی از خون بریزد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
به همراهی او صد کاروان جان برون آید
ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش
که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل
[...]
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید
نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید
به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا
که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید
فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر
[...]
چو تیر از دل کشم با تیر آن مه جان برون آید
چو شخصی کاز پی تعظیم با مهمان برون آید
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید
زمشرق می شود هر اختری در وقت خود طالع
رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آید
مخور زنهار روی دست این دریانوردان را
[...]
کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید
به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید
ز بس از درد هجران زندگانی گشته دشوارم
رگ جان بی تو چون تار نفس آسان برون آید
ز تیر غمزهٔ او بس که دارد دل جراحت ها
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.