گنجور

 
حزین لاهیجی

عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمد

این سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد

تهمت آلودهٔ عیشیم، که گلشن زادیم

پر و بالی نگشودیم که صیاد آمد

طفل خامیم و ستمکاری ایام ،به ما

ادب آموزتر از سیلی استاد آمد

خواستم عقد طرب با می گلگون بندم

با دلم الفت دیرینهٔ غم یاد آمد

غم بود قسمت دل های فراغت طلبان

هر که شد بندهٔ عشقت، ز غم آزاد آمد

درگه پیر مغان خاک مراد است حزین

هر که غمگین به در میکده شد شاد آمد