گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در طینتم از بس که رگ و ریشه، وفا داشت

خاکم چه بهاران و چه دی، مهر گیا داشت

در مرگ من آن زلف چرا موی نژولید؟

یک دلشده از سلسلهٔ اهل وفا داشت

غیر از دل ما کز سر کونین گذشته ست

هر درد که دیدیم سر کوی دوا داشت

روی سخن اینجا به حریفی ست که فهمد

با هر که نگه عربده ای داشت، به ما داشت

عشق تو رسیده ست به فریاد وگر نه

این حوصله را صبر تنک ظرف، کجا داشت؟

هرگز نبود جز به هدف دیدهٔ ناوک

با ما نگهت هر ستمی داشت به جا داشت

یک بوالعجبی دیده ام و جای شگفت است

تلخابهٔ این چرخ سیه کاسه، گدا داشت

تا آمده ز ایام نخورده ست فریبی

دل تجربه ای داشت، ندانم ز کجا داشت؟

از کوی غم آواز حزینی که شنیدی

نالیدن دل بود، ندانم چه بلا داشت؟