گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

یکی نامه فرمود پس تا دبیر

نویسد سوی پهلوان دلپذیر

سر نامه کرد آفرین بزرگ

به یزدان پناهش ز دیو سترگ

دگر گفت کز کردگار جهان

بخواهم همی آشکار و نهان

مگر کز میان دو رویه سپاه

جهاندار بردارد این کینه‌گاه

اگر تو که گودرزی آن خواستی

که گیتی به کینه بیاراستی

برآمد از این کینه گه کام تو

چه گویی چه باشد سرانجام تو

نگه کن که چندان دلیران من

ز خویشان نزدیک و شیران من

تن بی سرانشان فگندی به خاک

ز یزدان نداری همی شرم و باک

ز مهر و خرد روی برتافتی

کنون آنچ جستی همه یافتی

گه آمد که گردی از این کینه سیر

به خون ریختن چند باشی دلیر

نگه کن کز ایران و توران سوار

چه مایه تبه شد بدین کارزار

به کین جستن مرده‌ای ناپدید

سر زندگان چند باید برید

گه آمد که بخشایش آید ترا

ز کین جستن آسایش آید ترا

اگر بازیابی شده روزگار

به گیتی درون تخم کینه مکار

روانت مرنجان و مگذار تن

ز خون ریختن بازکش خویشتن

پس از مرگ نفرین بود بر کسی

کز او نام زشتی بماند بسی

نباید که زشتی بماندت نام

وگر تو بدان سر شوی شادکام

هر آنگه که موی سیه شد سپید

ببودن نماند فراوان امید

بترسم که گر بار دیگر سپاه

به جنگ اندر آید بدین رزمگاه

نبینی ز هر دو سپه کس بپای

برفته روان تن بمانده به جای

از آن پس که داند که پیروز کیست

نگون‌بخت گر گیتی افروز کیست

ور ایدونک پیکار و خون ریختن

بدین رزمگه با من آویختن

کزین سان همی جنگ شیران کنی

همی از پی شهر ایران کنی

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب

نوندی فرستم به افراسیاب

بدان تا بفرمایدم تا زمین

ببخشم و پس در نوردیم کین

چنانچون به گاه منوچهر شاه

به بخشش همی داشت گیتی نگاه

هر آن شهر کز مرز ایران نهی

بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی

وز آباد و ویران و هر بوم و بر

که فرمود کیخسرو دادگر

از ایران به کوه اندر آید نخست

در غرچگان از بر بوم بست

دگر طالقان شهر تا فاریاب

همیدون در بلخ تا اندر آب

دگر پنجهیر و در بامیان

سر مرز ایران و جای کیان

دگر گوزگانان فرخنده جای

نهادست نامش جهان کدخدای

دگر مولیان تا در بدخشان

همینست از این پادشاهی نشان

فروتر دگر دشت آموی و زم

که با شهر ختلان براید برم

چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد

بخارا و شهری که هستش بگرد

همیدون برو تا در سغد نیز

نجوید کس آن پادشاهی بنیز

وز آن سو که شد رستم گرد سوز

سپارم بدو کشور نیمروز

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه

سوی باختر برگشاییم راه

بپردازم این تا در هندوان

نداریم تاریک از این پس روان

ز کشمیر وز کابل و قندهار

شما را بود آن همه ز این شمار

وز آن سو که لهراسب شد جنگجوی

الانان و غر در سپارم بدوی

از این مرز پیوسته تا کوه قاف

به خسرو سپاریم بی‌جنگ و لاف

وز آن سو که اشکش بشد همچنین

بپردازم اکنون سراسر زمین

وز آن پس که این کرده باشم همه

ز هر سو بر خویش خوانم رمه

به سوگند پیمان کنم پیش تو

کز این پس نباشم بداندیش تو

بدانی که ما راستی خواستیم

به مهر و وفا دل بیاراستیم

سوی شاه ترکان فرستم خبر

که ما را ز کینه بپیچید سر

همیدون تو نزدیک خسرو به مهر

یکی نامه بنویس و بنمای چهر

چنین از ره مهر و پیکار من

ز خون ریختن با تو گفتار من

چو پیمان همه کرده باشیم راست

ز من خواسته هرچ خسرو بخواست

فرستم همه سر به سر نزد شاه

در کین ببندد مگر بر سپاه

از آن پس که این کرده باشیم نیز

گروگان فرستاده و داده چیز

بپیوندم این مهر و آیین و دین

بدوزم به دست وفا چشم کین

که بشکست هنگام شاه بزرگ

ز بد گوهر تور و سلم سترگ

فریدون که از درد سرگشته شد

کجا ایرج نامور کشته شد

ز من هرچ باید به نیکی بخواه

از آن پس بر این نامه کن نزد شاه

نباید کز این خوب گفتار من

به سستی گمانی برند انجمن

که من جز به مهر این نگویم همی

سرانجام نیکی بجویم همی

مرا گنج و مردان از آن تو بیش

به مردانگی نام از آن تو پیش

ولیکن بدین کینه انگیختن

به بیداد هر جای خون ریختن

بسوزد همی بر سپه بر دلم

بکوشم که کین از میان بگسلم

سه دیگر که از کردگار جهان

بترسم همی آشکار و نهان

که نپسندد از ما بدی دادگر

گزافه نبردارد این شور و شر

اگر سر بپیچی ز گفتار من

نجویی همه ژرف کردار من

گنهکار دانی مرا بی‌گناه

نخواهی به گفتار کردن نگاه

کجا داد و بیداد نزدت یکیست

جز از کینه گستردنت رای نیست

گزین کن ز گردان ایران سران

کسی کو گراید به گرز گران

همیدون من از لشکر خویش مرد

گزینم چو باید ز بهر نبرد

همه یک به دیگر فراز آوریم

سران را ز سر سوی گاز آوریم

همیدون من و تو به آوردگاه

بگردیم یک با دگر کینه‌خواه

مگر بیگناهان ز خون ریختن

به آسایش آیند ز آویختن

کسی کش گنهکار داری همی

وز او بر دل آزار داری همی

به پیش تو آرم به روز نبرد

ببایدت پیمان یکی نیز کرد

که بر ما تو گر دست یابی به خون

شود بخت گردان ترکان نگون

نیازاری از بن سپاه مرا

نسوزی بر و بوم و گاه مرا

گذرشان دهی تا به توران شوند

کمین را نسازی بر ایشان کمند

وگر من شوم بر تو پیروزگر

دهد مر مرا اختر نیک بر

نسازم به ایرانیان بر کمین

نگیریم خشم و نجوییم کین

سوی شهر ایران دهم راهشان

گذارم یکایک سوی شاهشان

از ایشان نگردد یکی کاسته

شوند ایمن از جان وز خواسته

ور ایدونک زین سان نجویی نبرد

دگرگونه خواهی همی کار کرد

به انبوه جویی همی کارزار

سپه را سراسر به جنگ اند آر

هر آن خون که آید به کین ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

ببست از بر نامه بر بند را

بخواند آن گرانمایه فرزند را

پسر بد مر او را سر انجمن

یکی نام رویین و رویینه تن

بدو گفت نزدیک گودرز شو

سخن گوی هشیار و پاسخ شنو

چو رویین برفت از در نامور

فرستاده با ده سوار دگر

بیامد خردمند روشن‌روان

دمان تا سراپردهٔ پهلوان

چو رویین پیران به درگه رسید

سوی پهلوان سپه کس دوید

فرستاده را خواند پس پهلوان

دمان از پس پرده آمد جوان

بیامد چو گودرز را دید دست

به کش کرد و سر پیش بنهاد پست

سپهدار بر جست و او را چو دود

به آغوش تنگ اندر آورد زود

ز پیران بپرسید وز لشکرش

ز گردان وز شاه وز کشورش

خردمند رویین پس آن نامه پیش

بیاورد و بگزارد پیغام خویش

دبیر آمد و نامه برخواند زود

به گودرز گفت آنچ در نامه بود

چو نامه به گودرز برخواندند

همه نامداران فرو ماندند

ز بس چرب گفتار و ز پند خوب

نمودن بدو راه و پیوند خوب

خردمند پیران که در نامه یاد

چه آورد وز پند نیکو چه داد

به رویین چنین گفت پس پهلوان

که‌ای پور سالار و فرخ جوان

تو مهمان ما بود باید نخست

پس این پاسخ نامه بایدت جست

سراپردهٔ نو بپرداختند

نشستنگه خسروی ساختند

به دیبای رومی بیاراستند

خورشها و رامشگران خواستند

پراندیشه گشته دل پهلوان

نبشته ابا رای‌زن موبدان

همی پاسخ نامه آراستند

سخن هرچ نیکوتر آن خواستند

به یک هفته گودرز با رود و می

همی نامه را پاسخ افگند پی

ز بالا چو خورشید گیتی فروز

بگشتی سپهبد گه نیم‌روز

می و رود و مجلس بیاراستی

فرستاده را پیش خود خواستی

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نویسنده را خواند سالار شاه

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت

درختی به نوی به کینه بکشت