ناشناس در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ رهی معیری » منظومهها » مریم سپید:
داستان پنهان عشق رهی معیری به مریم فیروز، [دختر نصرت الدوله فرمانفرما] نخست در خاطرات پزشک معتمد خاندان فرمانفرما آفتابی شد. او که به نظر میرسد خود نیز شیفتهی مریم فیروز بوده باشد، با خشم و نفرت فراوانی از این «جوان سیساله مبتلا به تریاک، خوشگل، خوشاندام، جذاب، شاعر و عاشقپیشه، تصنیفساز، غزلسرا، گویندهی خوب، موسیقیدان، با دو دانگ آواز»، یاد میکند. البته رهی معیری در سالهای مورد بحث این پزشک «نامعتمد» و فاشگوی اسرار خانواده، هنوز محلی از اعراب در شعر و شاعری نداشت و اثر قابل توجهی نیز از او دیده نشده بود، اما طبع شعری داشت و گاه شعری میسرود.
نخستین ملاقات مریم و رهی در یکی از روزهای اردیبهشت، پیش از مرگ فرمانفرما، و در روزهای تلاش برای جدایی از همسر اجباریش، در یک مهمانی در خانهی مصطفی فاتح صورت میگیرد. و همین ملاقات است که پایهی یکی از شورانگیزترین و عجیبترین حکایتهای عاشقانه معاصر قرار میگیرد. از آن به بعد، هستهی اصلی ترانهها و غزلیات رهی معیری، که به گفتهی برخی، از بهترین آثار ادبیات کلاسیک معاصر به شمار میرود، مایه از این عشق میگیرد.
عروس چمن مریم تابناک
گرو برده از نوعروسان خاک
به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به پاکی چواشک و به صافی چو آب
دواند مرا ریشه در قلب ریش
دهم آبش از قطرهی اشک خویش
به نقل از سایت "کمونیزم ایرانی" ادامه آن را بخوانید! به نظرم مطلب جالبی است.
iranian-comunism.blogspot.com/2012/07/blog-post_7099.html
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲:
حافظ و رندی های او ......
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به غزل شانه زدند
از جائی که حافظ لسان الغیب لقب گرفته دلیلش بیان حکمت و مضامین غیبی منبعث از کتاب مقدس قرآن کریم میباشد وی به عنوان عارفی حکیم و آشنا به آیات قرآن و از طرفی در مواجهه با زاهدان خشک و افراد مقدس نما و ریاکار که دین را و قرآن را ابزار برای مقا صد فرصت طلبانه خود قرارداده بودند و با پوشش دادن به حقایق معنوی دین، و جعل آن به نفع خویش و مقا صد قدرت طلبی و شوم، مانع ازرشد حقایق معرفتی و معنوی صحیح و نص ایات الهی و نشر آن میشدند و افراد ظاهر بین و قشری و متحجر با تبعیت از اینگونه افراد فرصت طلب و تزویرکار، آنها را تقویت و به آنها بیعت میکردند. و حافظ در میان چنین آتشی افروخته از ریاکاری، تلبیس و رندی مُزوّرانه بود که (مکتب رندی خود را بنانهاد، رندی بمعنای انسان کامل و آزاده ای که در برابر زاهد دروغین قد علم میکند و آنتی تز آن میشود ،رند حافظ اهل نیاز و شکسته دل در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق و مستی و راستی است مست از باده روحانی و عشقست ،چنانکه واژه رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید ) و شخصیتی شد برای اشاعه حقیقت دین با توسل به قرآن و احادیث نبوی. و میگوید
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با نکات قرآنی
از اعجاز و شاهکار های شعر حافظ ذو جنبتین بودن مفاهیم ومضامین آنست،شعر اودر تمثیل همانند انسان کامل ظاهری آراسته و صورتی مقبول دارد که دعوت به ظاهرمیکند و درلباس عبارات تعلق خویش را بدنیا و ظواهر آن دارد ولیکن باطن یک چنین موجودی حامل اسماء و صفات حقست،که در پوشش ایهام وممذوج به حکمت و عرفان در بطن شعر او نهفته است.و از این لحاظ هم اهل دنیا و اهل معنی و ادب را به کمال کامیابی در صنایع و بدایع شعر میرساند واهل حق را به حق و هرکسی برحسب تشنگی خویش ازآن سیراب میشود.
حافظ در رابطه با قشریون متظاهر به مقدس معاب و بی خبراز حکمت های قرآنی میفرماید:
راز درون پرده ز رندان مست پرس ------- کین حال نیست زاهد عالی مقام را
لسان الغیب درغزلیات خود به کمک صناعت و بداعت و ایهام ،ایجاز و استعاره و تلمیح به حقایق معرفت و دین به مبارزه با این ریاکاران وزاهدان جعلی میپردازد
و میگوید که: بدِ رندان مگو ای شیخ و هشدار که با حُکم خدائی کینه داری
نمی ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری
به همین دلیل برای فهم معانی دور ازذهن باید اهل معرفت و بینش و باطن بود. تا معانی اصیل ابیات حافظ را در یافت و به ظاهر عبارات قناعت نکرد . به اشارات و لطایف و حقایق مکتوم در آن نیز توجه بکنیم بطوری که در حدیث نبوی برای درک قرآن میخوانیم العبارات للعوام ، والاشارات للخواص، واللطائف لل اولیاء،والحقایق للانبیاء
همین راز جاودانگی حافظ میباشد که شعر اورا براساس عرفان ناب ومعارف اسلامی عوام و خواص برحسب استعداد خود درک کرده و بهره مند میشوند. حافظ خود نوشته است که:
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست ----- تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
انشالله که ما از خیل غیر نباشیم و گوش دل و جان به حقایق و لطایف و اشارات او بدهیم و کسب فیض و معرفت کنیم.
حافظ و مکتب رندی
............................
برای فهم روح ایرانی، چه در تصوف و چه در هنر و ادبیات، باید مفهوم رندی و قلندری را شناخت. این بحث به ویژه در بارهٔ حافظ که «رند» یکی از اصلی ترین کلیدواژه های ذهن و زبان اوست بسیار مهم است. این مفهوم را به نظر من حتی پیش از اسلام هم داریم و یکی از خصیصههای روح ایرانی است. سرخوشی و ولنگاری و بی اعتنا بودن به جهان و هر چه درو هست و بازیگوشی کودکانه در برابر جهان پیر… مصداق این رندی را به وفور در شعر و موسیقی و خط (به ویژه در سیاه مشق ها) و نقاشی و معماری و چه و جها می توان دید. کمی پیش داشتم برای دوستی (یا بهتر بگویم، استادی که جسارت می کنم و دوست می ناممش)، از تخت جمشید گفتم و دیوارنگاره های آن. شاید دیده باشید، و اگر ندیده اید حتماً این بار با دقت بیشتری ببینید، تصویر سربازان در نظر اول همه یکنواخت و قالبی است، گویی که شابلونی برای این کار داشته باشند، ولی دقیق که می شوی می بینی به عمد جزئیاتی در بسیاری از تصاویر جا مانده: ریش یکی فر ندارد، کلاه آن یکی فقط با دوسه خط ساده کشیده شده و هیچ جزئیاتی ندارد، این یکی لب ندارد و آن یکی چشم و دیگری اصلاً چهره ندارد… من همیشه فکر می کنم پیکرتراش یا پیکرتراشان رندانه و آگاهانه این کار را کرده اند، مثل خطاطی که گاهی قلم را یله می گذارد تا به بازیگوشی قاعده را بشکند و از قید نقطه و خط رها شود و «دور» بگیرد، یا نوازنده ای که در شور نواختن زخمه ها را را به هر سبک و سیاق که می خواهد بر هر جای ساز که باید به هر ریتمی که بشاید می زند و بداهه می آفریند، یا مثل حافظ، که رندانه آن چه را که می خواهد می گوید و می آفریند و ابایی ندارد که من خواننده از آن چه برداشتی می کنم، اگر غیر باشم یک برداشت، و اگر با جان جهان او آشنا باشم برداشت دیگری، مهم آنست که آن که باید رندی های او را فهم می کند. امروز یا فردا یا صد سال دیگر… .دوست دارم دوستان و اساتید من مصداق های رندی در شعر حافظ و در روح حافظ که روح «ایرانشهر» است را در این گفتمان بیان کنند، من هم فهم ناقصم را با همین بیان الکن بیان خواهم کرد، که به لطف دوستان خامم پخته شود. حدیث عشق بیان کن، به هر زبان که تو دانی…
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد/ آصف صاحبقران جرم بخش عیب پوش…
رند از بر ساختههای اساطیری حافظ است، مثل پیر مغان، دیرمغان(= خرابات) و جام جم [گاه = جام باده]. حافظ در ساختن رند انگیزهها و الگوهای متعددی داشته است.
از یک سو «انسان کامل» را از عرفان میگیرد، و از سوی دیگر رند را به معنای قدیمیاش که شخص لاابالی یک لا قبای آسمان جل و در عین حال آزاده و گردنکش است و در برابر ارزشهای تحمیلی و دروغین طغیان میکند.
انگیزه دیگرش میل به آفریدن شخصیتی است در برابر زاهد که نقطه مقابل و آنتی تز زاهد باشد. و در تحلیل آخر رند را بر صورت خویش حافظ) میپردازد. و همه آرزوهای خود را که میخواهد آزاده و بیقید و وارسته و ملامتی باشد در شخصیت ملامتی و قلندروار او باز میآفریند. حافظ از آنجا که میخواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیباییهای زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات میسازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکتهگو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بیاعتبار دنیوی است.
حافظ از آنجا که میخواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیباییهای زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات میسازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکتهگو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بیاعتبار دنیوی است.
در یک کلام حافظ در جامه رند و رندی شخصیتی میسازد پاد زهر تکلف ، پادزهر ریو و ریا و سراپا امیدوار و پاکباز و عشق اندیش و جسوراندیش- و نه زبون اندیش- در یک جا رندی را برابر با عشق میگیرد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
در جای دیگر فرار زاهد را از رندی خود، همانند فرار دیو از قرآن خوانان میگیرد، رند در عین حال شخصیت طنزآمیزی هم هست. ولی چندان ژرف و شگرف است که در بادی نظر طنزآمیز بودنش محسوس نمیگردد.
رند کلمه پربار شگرفی است و در سایر فرهنگیها و زبانهای قدیم و جدید جهان معادل ندارد. تا کمی پیش از حافظ ، و بلکه حتی در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته است. چنانکه همین امروزه هم، بعد از آنهمه مساعی حافظ، دوباره رند، بهصورت کهنه رند، مردرند و خرمرد رند درآمده است.
معنای اولیه رند برابر با سفله و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره میسنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود همپیمان و همپیمانه کرد. و رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید». چنانکه اشاره شد حافظ نظریه عرفانی «انسان کامل» یا «آدم حقیقی» را از عرفان پیش از خود گرفت و آن را با همان طبع آفرینشگر اسطورهساز خود بر رند بیسروسامان اطلاق کرد و رندان تشنه لب را «ولی» نامید:
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
شرح مقام رند با آن گذشته و امروز ننگین، ولی با آن شأن و شکوه درخشان که در دیوان حافظ دارد براستی دشوارست. رند انسان برتر یا انسان کامل یا بلکه اولیاء الله به روایت حافظ است. و اگر تصویرش از لابلای اشعار او درست فرا گرفته نشود، مهمترین پیام و کوشش هنری- فکری حافظ نامفهوم خواهد ماند.
معنای اولیه رند برابر با سفله و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره میسنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود همپیمان و همپیمانه کرد.
کلمه رند و رندی در حدود هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است، و اگر اشارهای او به رند ورندی را بدون این دو کلمه هم در نظر بگیریم سیمای واضحی از رند و رندی در دیوان او ترسیم شده است.
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
تضمین الا یا ایهالساقی از (حضرت حافظ)
بیا سـاقـی سئوالی هست ،ما وخیل ســائـلها
بیا کز لـَمعة ساغر، شود روشن مسـائلـها
بزن آتش زبرق می به عـقل و جان عـاقلها
الا یا ایـها الـساقی ادر کـاسـاً و نـاولـها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
شکنج ، طـُرّه افشان توان از ما چوفرساید
زپیچ و تاب زلفش گر نگار ما بپیراید
ازآن ماه جهان افروز دل ها را بیا سـاید
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشایـد
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها
بقصد قربت از عشقش وضو با خون دل کردم
مگر میلش کـِشد مارا دریغ اَرمی کند طردَم
بلای عشق را جویم که خواهان غم و دردم
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
دل از جام الستی گر نشان یار میجوید
وزان پیمانه تا درحبـّة دل مهر میروید
چو ازرق پوش از مکرش زدامن ریب میشوید
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سا لک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها
دلا بر تنگی ره تاب کن خود را مکن زائل
درین سودا بسی گنج است رنجش را مشو قـائـل
بدریـای غـم عـشـقـش اگـر گـشـتـیم ما نـائـل
شب تاریک وبـیـم موج و گـردابی چنیــن هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
بیا ساقی خـَرابم کن که روحم را توئی فاطـِر
مدامم ده مرا جامی کزان دل را کنی عامِر
به کیش ار باده نستانم شوم من عشق را کافِر
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
چو مستوری کند کلکم زنـظم شـعرنو حافظ
مدامم باشد از اکسیرِ شعرو نظم تو حافظ
طنین قلب رافـض را زنظم او شـنـو حـافـظ
حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
متی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع ِالد نیا و اهملها
جاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
حافظ و تفاوت زاهد و واعظ
تفاوتی بین زاهد و واعظ وجود دارد و خیلی ها از آن غافل اند. شما فکر می کنید که رقیب اصلی حافظ کدامیک از این دو نفر است؟ خود حافظ با یقین از برتری اش نسبت به واعظ سخن می گوید؛ امّا به زاهد که می رسد دراین که خدا نظرش با حافظ رند است یا با زاهد دچار شک می شود:
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ی کردگار چیست
یا این که می گوید:
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
یا:
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
خودش نسبت به رند نظر مثبتی دارد که رندی را انتخاب کرده است، برای همین می گوید:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسّلام رفت
ولی بعد که دوباره به خدا و رأی او فکر می کند به رندی خودش نیز با شک نگاه می کند، تصمیم می گیرد دلسردی اش را با زاهد قسمت کند. پس می نشیند و به حال هر دو گریه می کند:
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
و نتیجه می گیرد:
چون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
برای این که ببینیم چرا حافظ زاهد را به واعظ ترجیح می دهد و خود را از بعضی جهات با او هم سنگ می داند خوب است به برخی از تفاوت های ما بین زاهد و واعظ در کلام حافظ بپردازیم تا رقیب جدی تراو را بهتر بشناسیم:
باید بدانیم که هر آدمی که دارای اطلاعات و یا ادعا و تعصب و یا شغل مذهبی است زاهد به شمار نمی آید؛ البته زاهد ممکن است این خصوصیات را هم داشته باشد. فرق بین واعظ و زاهد فرق بین حرف و عمل است. واعظ در امر تبلیغ، کارش حرف زدن است، زاهد با رفتارش افکار و اعتقاداتش را تبلیغ می کند. واعظ بودن یک شغل است که چه کارش دولتی باشد یا نباشد برای انجام و ادامه ی کار نیازمند مجوز رسمی و دولتی است؛ در حالی که زاهد بودن شغل نیست. زاهد گاه گاهی دیگران را با نصیحت امر به معروف و نهی از منکر می کند، ولی برای این کار دستمزدی نمی گیرد، و در ضمن، تنها با حرف دیگران را نصیحت نمی کند.
زاهد ممکن است خوش سخن باشد، ولی وجود این صفت هیچ ربطی به زهد او ندارد؛ و فقدان آن هم مانع زهد او نیست.
واعظ چون خوب سخن می گوید و برای انجام این کار که حافظ آن را صنعت می نامد آموزش دیده است فقط در حوزه ی سخنوری می تواند رقیب سرسختی برای حافظ باشد که البته شما از نتیجه ی نهایی این رقابت بهتر از من خبر دارید.
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حافظ خودش نیز از بردش در رقابت با واعظ مطمئن است که می گوید:
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
زاهد به پیمانی که با خدا بسته عمل می کند به همین خاطر زاهد است. وقتی هم که با پیمانه این پیمان را بشکند دیگر زاهد نیست و خودش هم دیگر ادعای زهد نمی کند. حافظ معتقد است که زاهد از ناپختگی اش است که رندی نمی کند؛ اگر پخته شود تازه می شود حافظ.
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
حافظ تنها هنگامی که زاهد دست به سوی پیمانه می برد مطمئن می شود که او هم فرق چندانی با خودش ندارد. برای او کُرکُری می خواند وامیدوار است که این اتفاق بیفتد:
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
زاهدِ پخته سرانجام راهش را به سمت میخانه کج خواهد کرد و همانی می شود که حافظ دلش می خواهد:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
واعظ و شحنه دست شان معمولاً در دست هم است، در حالی که زاهد با شحنه سر و سرّی و یا سر و کاری ندارد.
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
واعظ دارای شغل و اعتبار رسمی و کارش منوط به مجوز دولتی است. مقامی که زاهد در میان مردم دارد مقامی معنوی و روحانی است.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(می خواهد بگوید «حتی اگر مقام زاهد آن قدر عالی شده باشد که خود را به داننده ی غیب نزدیک بداند باز هم آن قدری نمی داند که رندِ مست از سر مستی می داند.»)
زاهد گرچه ممکن است گاهی به گونه ای عمل کند و یا سکوت کند که کمکی به حکام باشد و یا حکام از آن سوء استفاده کنند ولی زهد او هیچ ربطی به تلقی این و آن از رفتار و گفتارش ندارد. در عوض، واعظ وعظ اش را به حکام چیش فروش کرده است و با مِهر و مُهر آنها کار می کند:
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
ریاکاری واعظ در این است که دیگران را نصیحت به انجام کاری می کند که نه به آن اعتقادی دارد و نه خودش آن را انجام می دهد. در صورتی که ریاکاری زاهد به این است که اعتقادات و عباداتش پیش چشم مردم است. ممکن است در این گونه به چشم آمدن تعمدی نداشته باشد، ولی اگر به عمد می خواهد آنها را به رخ این و آن بکشد می شود زاهد ظاهرپرست. حافظ زاهد ظاهرپرست را متهم به شرکی می کند که ممکن است خودِ زاهد هم از آن بی خبر باشد، و مهم تر از آن این که ممکن است خودِ حافظ هم از آن بَری نباشد.
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
(البته زاهد در هر صورت زاهد است. یعنی ریای او در صفتی که شغل به حساب نمی آید باعث تکذیب زهد او نمی شود.)
ولی حافظ دل خونی از ریا کاری واعظان دارد و در خصوص آنان این گونه سخن می گوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
در ریاکاری واعظ سودجویی دنیایی وجود دارد، ولی ریاکاری زاهد و یا حتی زهد بدون ریای او براساس تصوراتی است که او از نحوه ی رسیدن به بهشت در ذهن خود دارد.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
واعظ ریاکار بیهوده گوست چون عامل به انچه که می گوید نیست ؛ دلیل اش این است که از بوی حق به مشامش نخورده است، در حالی که عیب زاهد در ظاهرنمایی اوست نه در ظاهر سازی اش.
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن
در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
زهد اگر بی ریا باشد چیز بدی نیست تا جایی که حافظ هم خودش را نوعی زاهد می داند. دلیلش این است که برخلاف زاهد ظاهرپرست که حال او را درک نمی کند، او حال زاهد را درک می کند امّا به گونه ای دیگر:
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
آرزوی حافظ این است که زاهد هم حال او را درک کند و بفهمد که زاهدی و رندی تفاوت شان بیش تر صوری است:
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
خوب، این چه نفعی برای حافظ دارد؟
اگر زاهد خودبین خودبینی را کنار بگذارد و فقظ عیب حافظ را نبیند و حُسن اش را نیز ببیند دیگر حافظ را از خودی ها به حساب می آورد. ولی حافظ چه حُسنی دارد که باید چشم زاهد را بگیرد؟ خودش می گوید:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به نظر من، منظور حافظ این است که زاهد فکر می کند شیطان سراغ افرادی مانند حافطِ رند می رود، در صورتی که شیطان از کسانی که قران می خوانند می گریزد. و حافظ هم برای این که به زاهد بفهماند که نسبت به او بیهوده ظنّ بد برده است بالاخره ریایی می ورزد و می گوید که «بله! ما هم قران می خوانیم. چه خیال کرده ای؟»
بعید است با توجه به ابیات دیگری که حافظ در معرفی زاهد در غزلیاتش دارد منظورش از «دیو» خود زاهد باشد. بد نیست که تمام غزلی را که این بیت از آن گرفته شده است در اینجا بخوانید و همچنان منتظر بررسی بیت پنجم از غزل مورد بررسی این صفحه بمانید:
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره ی اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بود تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد( یا به روایت احمد شاملو «چه باک؟»)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:
حافظ دشمن ، تزویر و ریاکاری و سالوس
در برهه ای که حافظ در آن می زیسته، دست اندر کاران حکومتی وتازه بدوران رسیده برای دوام قدرت خود و از روی مصلحت باعوام فریبی، دین وقرآن و زهد و تقوی را ریا کارانه ابزار کار خود قرار میدهند ودر جامعه با بستن در میخانه و خرابات خود نمایانه جولان میدهند وابراز پاکی وقـِداست میکنند.و اودر ستیزه با این ریاکاران میگوید:
در میخانه ببستند خدایا مپسند..................... که در خانه تزویر و ریا بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند ...............دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
او میگوید می خوردن صوابترو اصلح تر است از ریا کاری در لباس زهد و تقوی است
*می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب................ بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
باده نوشی گناه است ولیکن شخص باده.نوش که در او تزویر و ریا نیست بهتر و برتر اززهد فروشان ریا کار است
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود................بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
در مکتب رندی ساخته و پرداخته خود حافظ مستی و راستی حرف اول را میزند و از ریاکاری خبری نیست
* ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق................. آن که او عالم سر است بدین حال گواست
حافظ معتقد است که صفت رندی بی ریایی ودیعه ای ازلی است که نصیب او شده است
* حافظ مکن ملامت رندان که در ازل................ ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد
بوی ریا و تزویر سا حت معابد و خانقاه ها را پر کرده و اهالی آن مست ریا و تزویرند
حافظ بر ان واقف شده و از آن گریزان میشود.
* ز خانقاه به میخانه میرود حافظ........ ........... مگر ز مستی زهد ریا به هوش
این ریاکاران مردم را با وعظ و خطابه امر به معروف و نهی از منکر میکنند در حالی که خود گمراه اند.
*گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود.................تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
در عالم رندی حافظ گناه باده نوشی بهتر از زهد و تقوای ریا کارانه است
*اگر به باده مشکین دلم کشد شاید.................که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید
خانقاه ها و مساجد جای ریا و تزویر شده و تلبیس و تظاهر غوغا میکند.
*خوش میکنم به باده مشکین مشام جان ..........کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
بیزار از ریاکاران در خرابات به می و رطل گران پناه میبرد
*من و همصحبتی اهل ریا دورم باد....................از گرانان جهان رطل گران ما را بس
بیزارو بدور از ریاکاران در جستجوی انسان صادق و اهل دل و پاکدل است
*جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم ......................یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
در راه حقیقت و راه عشق ومحبت بدور از ریا و تزویرحاکم بر جامعه بدور از قیل وقال عالمان بی عمل به سیر و سلوک عاشقانه و رندانه مشغولست.
*عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم ..............روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
*طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم..................در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
در اطراف حافظ هر چیز که سمبل و اسبابی برای ریاکاریست دیگر جایی ندارد و او از همه آنها متنفر است و آنها را طرد میکند.زیرا آنها روح لطیف و حساس و حقیقت جوی اورا می آزارند و او آز آنها گریزانست.....
*چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم ..................روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
می اگر حرام است و نوشیدنش گناه با این همه تزویر و ریا هزاران بار بدتر از آنست بطوری که با می میتوان از تزویر و نیرنگ ریا طهارت کرد و خود را پاک کرد.
* گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است..........مکنم عیب کز او رنگ ریا میشویم
ریا کاران صاحبان قدرت که دین و قرآن را و زهد تقوای ریاکارانه ومزوّرانه را وسیله برای هدف خود قرار داده اند ضربه مهلکی به اساس و پایه دین و دین مداری میزنند و آنرا تخریب میکنند.باید از این رنگ وریا بدور بود که آتش آن گریبان گیرتو نشود.
* آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت.....حافظ این خرقه پشمینه بینداز وبرو
اگر تو هم در جرگه این ریاکاران باشی و حتی اگر بدرستی مسلمان باشی و بی ریا و تزویرهم صحبتی با آنان روح ریا و تزویر را در تو ناخواسته خواهد دمید وتو هم همرنگ آنان خواهی شد.
بهتر است بد نام باشی و میخواره اما هم صحبتی با این قوم را فراموش کنی .که این صلاح است
*من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد.............از گرانان جهان رطل گران ما را بس
همین طور گناه های صغیره حتی میخواری بهتر از اینست که قرآن و مقدسات را وسیله برای مقاصد شوم و جاه طلبانه خود قرار دهی می بخور که همه اینها که تظاهر به دینداری میکنند اهل تزویر و ریاکارند
* حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی....... دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
* می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب................چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
و نهایتا واعظی که دعوت به مسلمانی و درستکاری و امر به معروف و نهی از منکر میکنی
سخنان دروغ تو همه تزویر و ریاست من دیگر در دام تو نخواهم افتاد.
* دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی ...........من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
* ویا: رزهم میفکن ای شیخ بدانه های تسبیح..........که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
تهیه و تدوین و تالیف
جاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:
حافظ و مدعیان
مدعیان و خرده گیران و عیب جویان از حافظ ،اغلب زاهدان ریاکار و عیب جو هستند
این ها افراد مغرور وبدخو، ظاهر پرست و عبوس وخود بین هستند.
همواره خود را محق و دیگران را ناحق میدانند. روش دوست داشتن و خداپرستی را برای دیگران دیکته میکنند. رابطه عاشق و معشوقی حقیقی را تعیین میکنند.
* به رغم مدعیانی که منع عشق کنند...........جمال چهره تو حجت موجه ماست *
مدعی نخود هر آش هست و فضولی کار اوست و پیله کردن عادتش
* ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست.....احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است*
این مدعیان رندی حافظ را بر نمیتابند وحسودند و فضول حتی شعر های اورا به باد انتقاد میگیرند
وبه سخره میگیرند.چون از عالم رندی او خبر ندارند
* همچو حافظ به رغم مدعیان......شعر رندانه گفتنم هوس است *
این مدعیان بعضا ادعای دوستی و همیاری و غمخواری دارند.و مصلحت خواه میشوند امّا ذات خرابشان و نیت بدشان معلوم است.میان یاری و دوستی و دشمنی زیاد فرق هست
* حدیث مدعیان و خیال همکاران.......همان حکایت زردوز و بوریاباف است *
مدعی ادعا میکند همه چیزمیداند و با رمزو راز دهر آشناست و بر همه امور واقف است
در صورتی که خیلی از مرحله و حقیقت پرت است
* راز درون پرده چه داند فلک خموش......ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست *
میگه حافظ تو بکار خود باش که این مدعیان بی خبر و بی هنر انگل در راه عشق هستند و مزاحم اند
* حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی .......هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت *
در راه رندی و عشق و ،مستی و راستی راهی دیگر نمیپوید واین را مدعیان نمیتوانند هضم ودرک کنند او مسلمانی واقعی و تسلیم آزادگی وراد مردیست.و رندیست بلا منازع رند از نوع
خودش رندی حافظانه که مدعی درکی و فهمی از آن ندارد.و سر حود را باید به خشت بکوبد
* سر تسلیم من و خشت در میکدهها.......مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت *
مدعی جانوریست که حتی رعایت و عنایت او را رد میکند و جور حبیب را ترجیح میدهد.
* هر چند بردی آبم روی از درت نتابم.....جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت *
مدعی کار را بدانجا میرساند که برای او ایراد میگیرد . و لغز و نکته فروشی میکند و حافظ با اعتماد بنفس و قدرت نکته دانی وهنر خود مشتی به دهان او میکوبد.
* مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش.....کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد *
حافظ با توجه به دشمنی مدعیان و صدمه انها ،توکل بر خدا و عنایت الهی را بر همه ترجیح میدهد و واقف بر رحمت الهی است
* تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار.....که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند *
حتی طبیبان معالج درد که مدعای طبابت و شفا ی درد را دارند حافظ آنا نیز ترد میکند و بدامن خدا متوسل میشود
* دردم نهفته به ز طبیبان مدعی .......باشد که از خزانه غیبم دوا کنند *
ابایی از سرزنش مدعیان نارد و شیوه رندی خود را ادامه میدهد چون او شخصی آزاده و حق پرست هست ،مستی و راستی را ترجیح میدهد.
* گر من از سرزنش مدعیان اندیشم...........شیوه مستی و رندی نرود از پیشم *
با مدعی ونزد او نباید سخن عشق و اسرارمستی از عشق را بر زبان راند و او را باخبر ساخت زیرا او سزاوار جهالت است تا جاهل بمیرد و رمز رموز ساحت عشق را حتی بگوش خود نشنود.
* با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی .........تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی *
با حبیب میگوید ،من سوز و سازلذت سوختن از این عشق و رموز عشق را میدانم.و مدعی از آن بیخبر است این رموز را از من بپرس که مثل شمع میسوزم از عشق تو نه از مدعی که مثل باد هواست .
* من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی...........از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس *
تهیه و تدوین
جاوید مدرس رافض
نازنین در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵:
خرم آن روز که از خطه ی تهران بروم!!
خواجو جان هرجا می خوای بری برو فقط تهران نیا که هم هواش آلوده س و هم معشوقاش الکی!
حامد صفار در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:
بیت دوم به این صورت خوانده می شود:
عقلم بدزد لختی،چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی،تا کی غم زمانه
حمید در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳:
فرح افزای صفت فاعلی مرکب مرخم است. فرح افزاینده کسی که شادی آفرین و زیادت بخش شادی است. کسی که حضورش در جمع موجب افزایش فرح و شادمانی در بین آنان است. با تشکر
امید امیرنیا کارشناس انفورماتیک اهواز در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
تضمین این غزل حافظ از سروده هام در سال 1388
دوش یوسف گله از مکر زلیخا می کرد
شکوه ها از هوس مردم دنیا می کرد
در بر پیر مغان ناله چه زیبا می کرد
جانب دوست چنین گفت چو نجوا می کرد
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
شاه خوارزم به دریای جنون مجنون است
جگرش از غم شهبانوی ایران خون است
خاطر از کشتن چنگیز پریشان گون است
در کمین بهر مغولها به لب جیحون است
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
یارب از عشق جوانی به رهت جان در داد
دوش حلاج یکی نکته به خاکستر داد
باد خاکستر حلاج به دجله در داد
راز هستی تورا او نه به هر ابتر داد
آنکه در زیر فلک کوس لنالحق سر داد
دوش اسرار تو بر دار هویدا می کرد
در بر دار شده شیون دلدار بلند
گریه و ناله دلدار وفادار بلند
گفتم از چیست که زاری کند آن یار بلند؟
ناگهان نعره بر آورد و به گفتار بلند
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
شربتی از لب دلدار بنوشیدم دوش
مست بودم و به استاد نمی دادم گوش
عقلم از سر بشد و خانه دل گشت خموش
جان و تن شربت عطار بیاورد به هوش
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
پای کوبان ز بر پیر شدم سوی حکیم
در سرا خانه عطار، محب بود مقیم(محب زاده شوشتری شاعر گرانقدر حاظر)
حافظ و مولوی و شیخ اجل بود و عظیم
کوی عطار شده محفل رندان کریم
گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم؟
گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد
خواجه از پیش محب آمده سرمست اینجا
باده اندر کف و دل در بر دلبر یکجا
گفتمش گو غزلی تا به ابد پا برجا
گفت در عیش و نظر بازی ما عقل کجا؟
آن همه شعبده ها عقل که می کرد آنجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
فرخی در همه جا ترک ختا با او بود
سخن عشق و رهایی و وفا با او بود
در قفس دوخته لب کوس صدا با او بود
شعر و اندیشه و آزادی ما با او بود
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد...
Nazanin در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۶:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
در بعضی نسخه ها، ابیات آخر چنین نوشته شده :
اکنون من بیچاره در دست تو چون مومم
آن بر تو گران افتد، رای دگرت افتد
ف در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:
"تورا چنان که تویی هر نظر کجا بیند یه قدر دانش خود هرکسی کند ادراک" باسلام. هربار که این بیت رو میخونم هم دلم بدجور میگیره از اینکه چقدرما آدماکوچیکیم و هم قلبم پر از امید میشه و تحمل ناملایمات برام آسونتر..وبه صبرشکسته خودم میخندم..و البته دوس داشتم به جای دانش می گفت بینش..
ناشناس در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
از نظر معنی, "توبه زهاد" صحیح تر است، یعنی "توبهای که زاهدان میکنند را باید شکست". "توبه تزویر میباید شکست" معنی درستی نمیدهد، یعنی "توبهای که برای تزویر نکردن شده را باید شکست و تزویر کرد" که معنی درستی نیست.
علی در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شدهام از بهر خدا
زان زار تو مرا یک سلسله کن
آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من
تو سرو و گل و من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من
تازه شد از او باغ و بر من
شاخ گل من نیلوفر من
رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من
روی خوش تو دین و دل من
بوی خوش تو پیغمبر من
باده نخورم ور زآن که خورم
بوسه دهد او بر ساغر من
آن کس که منم پابسته
او میگردد او گرد سر من
بهناز در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:
من مشتاقم تا معنی این شعر رو بدونم کجا می تونم معنیشو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
مینا ادیب در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ عطار » بیان الارشاد (مفتاح الاراده) » بخش ۳ - آغاز سخن:
این کتاب از آثار عطار نیشابوری نیست بلکه از عطار لواسانی است. لطفا در گزینش آثار دقت نمایید.
سینا در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰:
اون بیت درسته تو توضیح دکتر محجوب هم اومده نمیدونم چرا اینجا حذف شده
بیت آخر هم یکی سوی چین و یکی سوی روم درسته البته این هم با توجه به گفته دکتر محجوب و البته با توجه به اینکه ترک و روم تو یک جهت هستن درست تر به نظز میرسه چین و روم باشه یعنی شرق و غرب
شبرو در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵:
یعنی همان گونه که گل در بوستان مظهر زیبایی و شادی و شادی آفرینی است، من نیز به خاطر تو آنچنان بودم و هستم. چگونه به خوشحالی و پایکوبی نپردازم هنگامی که تو همراه منی؟
شارح در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
حافظ،حافظ قرآن بود وتغییری درمسلک فقه وشریعت نداد[من نه آن رندم که ترک شاهد وساغرکنم،محتسب داند که من این کارها کمترکنم]حافظ را بادید گسترده ای باید نگریست،دیدی که او به قرآن داشت،او قرآن را درعصرخود بسیارفهمید.لذاتمامی سخنانش برگرفته ازقرآن کریم است ،واین هم درنظر داشته باشید که وی ازمخلصان اهلسنت ومحبان اهلبیت است،آنقدر که اهلسنت اهلبیت رادوست داشتند که حافظ ازطرف آن ها می گوید:ای گدای خانقه برجه که در دیرمغان، کاندرآنجا طینت آدم مخمر می کنند[گدای خانقه:اهلسنت راستین،دیرمغان:حب اهلبیت]والسلام
جاوید مدرس اول رافض در ۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲: