گنجور

حاشیه‌ها

امید در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۸:

تریاق : پادزهر

پارسا در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۳ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه » شمارهٔ ۴:

به نظر من باید مصراع دوم اینچنین تلفظ شود:
در وادیِ توحیدِ تو، یک خار، بُن است

پارسا در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه » شمارهٔ ۴:

به نظر من باید مصراع آخر اینچنین تلفظ شود:
در وادی توحید تو یک خار، بن است

مصطفی قلاوند در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

با سپاس از دکتر کیخواه، بنظر میرسد جوهر فرد در اینجا مراد همان کوچکترین جزء هر عنصر باشد که قابل تقسیم و رؤیت نیست.
بیت آخر چقدر زیبا تداعی میکند؛ بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل، چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من؟!...

نیک در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در توحید:

اولین کس که مرغان با او هم اواز شد ند داوود نبی بود که ازلطف صوت ولحن زیبایش دروازه ی ذکر تا جایی گشاده گشت که مرغان را به وجد اورد زیرا کلام مابین انسان و حیوان به سطح فهم رسید در ابتدا همه یک امت بودند و سپس بر اساس نافرمانی کج زبان گشتند و بعد سلیمان نبی منطق نمل را هم درک کرد که در سوره ی نمل به خاطر درک کلام مور خداوند را شکر نمود تا زمان پیامبر عزیز که طایر قدس با او مرتبط شد او که ملک همه ی طایران عالم است لذا هر جا که ذکر و عشق همراه شد به نوعی این معجزه بنا بر ظرفیت وجودی شکل گرفت عطار منطق الطیر سرود و سنایی حدود چهل و اندی بیت ایا امروز هم میتوان به این فهم ناب رسید؟

فرزانه درستان در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب ابن الملک و اصحابه » بخش ۱ - باب شاهزاده و یاران او:

جف القلم بما هو کائن

فرزانه درستان در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب ابن الملک و اصحابه » بخش ۱ - باب شاهزاده و یاران او:

قلم خشکید به انچه بودنی بود

تردید در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

ساقی بده شرابی تا در نهان بنوشم
خواهی نهان ننوشم گو تا عیان بنوشم
در جان چه آتشی شد کز سر زبانه افتاد
آتش ز جام ساقی تا پای جان بنوشم
در طور ما ندایی افتاد و خوش ندا زد
گر راه طور جستم در آستان بنوشم
در آسمانم امشب ساقی رخی نهفته
ساقی اگر نباشد از آسمان بنوشم
بی یار و ساقی اما این نوش خوش نیاید
ساقی بگو که می را تنها چه سان بنوشم
در قدر ما رقم شد تنهایی و مرارت
تنهایی و مرارت بهتر نهان بنوشم

عباس علیپور در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۷ - گوهر اشک:

خدا رحمت کند پروین اعتصامی را. وقتی این شعر زیبا را میخوانم به یاد رو به رو شدن دختر یزید علیه العنه و دختر امام حسین (ع) در خرابه های شام می افتم به نظرم این شعر بیانی شاعرانه از آن گفتگوست.

علی حسن آبادی در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:

من تازه شنیده ام
واقعا شنیدن این غزل باصدای استاد شجریا و استاد همایون شجریان در تیتراژ فیلم آرایش غلیظ احساس عجیبی می دهد.
با سپاس از شما.
علی از کرمانشاه.

محمود محمودی در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

فضل الله شهیدی حق مطلب را ادا کردی . در واقع وقتی انسان خود را بیابد . به درستی بر دروازه دل می نشیند و اجازه ورود بیگانه ها را نمی دهد.و اصولا تصویر و یاد کسانی که خوشایند انسان نیستند تصورشان هم لطفی ندارد. در این صورت انسان کمتر قضاوت می کند و به غیر خود می پردازد. اینکه فرموده اید: هویت یابی کار آسانی نیست کاملا درست است زیرا به صبرو حوصله نیاز دارد. و علیرغم اینکه برخی می گویند. انسان ناگهان به شناخت خود می رسد. تجربه نشان می دهد. که ضمیر تکه تکه شده انسان . اندک اندک و بسیار خردخرد . به جمعیت می رسد. و دوبین ها گام به گام کمرنگ می شود. و سرانجام وجود انسان یک پارچه می گردد. و انسان از رنج و نگرانی و شک و تردید و دو دلی رها می گردد. شاد باشید.

نیما در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

حافظ از قرآن برای شعر سرودن الهام گرفته منظورم در مضمون نیست منظورم در سبک نوشتن است یعنی چند وجهی بودن طوری هر فرد احساس میکند حافظ دقیقا احوال او را سروده یک عارف میگوید حافظ عارف بوده یک عاشق میگوید حافظ عاشق بوده یک دانشمند میگوید حافظ دانشمند بوده...
به قول مولوی:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
برای همین است که احساس میشود در اشعارش ضد و نقیض وجود دارد.
با نظر آقا وحید موافقم.

عسل در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

بیت هفتم:
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی تغییر "ده" قضارا... درست تره

محمد امین مروتی در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را:

اسم و مسمای اسلام
دینداری عارفانه معطوف به معنا و مسماست و نه هر کس به اسم و رسم مسلمان بود، به واقع و به معنا هم مسلمان است. مولانا در دفتر پنجم حکایت مسلمانی را می گوید که گبری را به اسلام دعوت می کند. جواب می شنود که اگر مسلمانی آن است که بایزید دارد، طاقت آن ندارم و اگر این است که امثال تو دارند، رغبتی بدان ندارم:
بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید
که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخ عالم؛ بایزید
من ندارم طاقت آن، تاب آن کان فزون آمد ز کوشش های جان
مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان
باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میل استم و نه مُشتهاست
شما آن را هم که مایل به ایمان باشد، از ایمان آوردن پشیمان و دچار سستی و فتور می کنید. چرا که نان مومن را یدک می کشید و نه معنایش را. همان گونه که عرب به بیابان، "مفازه" (یعنی جای رستگاری و فوز) می گویند. یعنی ایمان و اسلام شما مانند "مفازه" اسمی است بی مسما:
آنکه صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود
زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی
عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد
ایمان و اسلام شما مانند ایمان آن موذن بدصدایی است که در میان کافران اذان می خواند و کسانی را که هم ذره ای میل به اسلام داشتند، سرد می کرد:
یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز
او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز
کافری که پیش از خواندن آن موذن، دخترش میل به ایمان آوردن داشت، بهر موذن بدآواز هدیه آورد:
خلق خایف شد ز فتنه ی عامه‌ای خود بیامد کافری با جامه‌ای
پرس پرسان کین مؤذن کو، کجاست که صلا و بانگ او راحت‌فزاست؟
دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می‌بود او رامؤمنی
هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش پندها می‌داد چندین کافرش
هیچ چاره می‌ندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان
گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ
من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت
خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان
چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد
راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر، آن مرد کو؟
مولوی از قول آن گبر نتیجه می گیرد:
هست ایمان شما زرق و مجاز راه‌زن هم‌چون که آن بانگ نماز
لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد

رضا در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۳ - حکایت:

به ناچار دشمن بدردش پوست
رفیقی که از خود بیازرد دوست

علی در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

در این مصرع «یارب آسیبی مباد آن کرکس مستانه را» فکر کنم به جای کرکس باید وازه نرگس را گذاشت. کرکس مستانه تا حد زیادی بی ربط و بی معنی به نظر می رسد.

امید در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » رباعیات » رباعی شماره ۸۳:

لجه : میانه دریا
لؤلؤ : مروارید
جیحون : پرآب ترین رود در آسیای میانه ( این رود به طور تاریخی در حدود یا سرحد سرزمین باستانی ایران قرار داشته و در آثار اساطیری نیز مرز ایران و توران به شمار می‌رود.)

سیروس آزاد در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:

واقعاً استاد شجریان چقدر این بیت زیبا را، زیبا خوانده است:
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود

امین کیخا در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۲:

گرسیوز یک واژه ی باستانی آریایی است گِرس به معنای لاغر و باریک بوده که در زبان لاتین گراسیلیس هم به معنی باریک همریشه با این لغت است .به این ترتیب گرسیوز هم مانند زواره برادر رستم در نام خود به گونه ای خوار داشته شده است . زواره از زاویدن به معنی to serve است و ندیم معنی میدهد .

رضا در ‫۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:

یا علی مدد

۱
۴۵۸۵
۴۵۸۶
۴۵۸۷
۴۵۸۸
۴۵۸۹
۵۷۱۶