گنجور

حاشیه‌گذاری‌های جهن یزداد

جهن یزداد

پارسیدان و دوستدار زبان پارسی دری


جهن یزداد در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۴ - در رثای شهید بلخی:

کاروان شهید رفت از پیش
وآن ما رفته گیر و می‌اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
توشهٔ جان خویش ازو بربای
پیش کایدت مرگ پای آگیش
آن چه با سختی یافتی و به رنج
تو به آسانی از گزافه مدیش
خویش بیگانه گردد از پی سود
خواهی آن روز؟ مزد کمتر دیش
باز را کی رسد نهیب شخش
گرگ را کی رسد نکوهش  میش

 

 

جهن یزداد در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح ابونصر مملان:

نیازم ز گیتی به تست ای نیازی

که دل را امیدی و جان را نیازی

ازیرا بشادی بنازم که دانم

دلم را نیازی و زو بی نیازی

بد آن بردبارم که دانم که دائم

نه آن را نه این را نه ماند درازی

چنان گشتم از تو که دیگر نیامد

نیازم بچهر بتان بی نیازی

مرا ساخته با تو جان و تن و دل

تو با من به پرسیدنی خوش نسازی

ببازی بریزی همی خون بیدل

ندانی که خون ریختن نیست بازی

ز چین و ز هند و ز روم و ز ارمن

ز کردو ز دیلم ز ترک و ز تاری

بمردی و رادی و فرهنگ و دانش

نیابی چون او گر دو صد سال تازی

ایا شهریاری که یاری نداری

بکوش رستانی و مردم طرازی

بدین گونه باشند شاهان گیتی

زمانه نه بیند زمانی نمازی

ز رادی گه بزم بر دوست و دشمن

خجسته دل و دست بازی بنازی

گرازت بر ایشان بود تیغ هندی

بر ایشان بود تیغ هندی گرازی

الا تا فرازی دهد دلگشائی

الا تا نشیبی دهد دل گدازی

 

جهن یزداد در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۲۷:

 آن رخت کتان خویش من رفتم و پردختم

چون کرد بماندستم تنها من و این باهو

کُرد =پارسیان کوهیار که خانه مویین  دارند و به گرمسیر و سردسیر روند و گله چرانی کنند
باهو=چوب دستی

 

جهن یزداد در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۰۹:

 

اوستاد زمانْش میلاو است
شیر گردون ز هیبتش گاو است.

ابوسعید

میلاو=شاگرد
 

جهن یزداد در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۹ - مادر می:

 

پارسی بیخته دراین  سروده رودکی

بچهٔ او را ازو گرفت ندانی

تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد  روای  دور بکردن

بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به درستی

از سر اردیبهشت تا بن آبان

باز به کردار اشتری که بود مست

کفک بر آرد ز خشم  از دل سوزان

آندم کارام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمهٔ خورشید را ببینی تابان

زفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

ترک هزاران به پای پیش رد اندر

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

باده دهنده بتی نگار ز خوبان

بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان

چونکه بگردد  می اش چند به شادی

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

زان می خوشبوی ساغری بستاند

یاد کند روی شهریار سجستان

سام سواری، که تا ستاره بتابد

اسب نبیند چنو سوار به میدان

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

 در بر تیغش جهان دویدی و لرزان

دشمن اگر اژدهاست،  در بر تیغش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام

توشهٔ شمشیر او شود به گروگان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

ابر بهاری چنو نبارد باران

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

بستهٔ گیتی ازو بیابد آرام

خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان

ور بنبرد ایدش ستاره بهرام
توشه شمشیر او شود به گروگان
رستم دستان را نام گرچه سخت بزرگ است
زنده بدوی است نام رستم دستان

زهره کجا بودمی  ستایش شاهی؟

کز پی او آفرید گیتی یزدان

گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر

آن که بگفتی چنان که باید نتوان


نیسان نام ماه ارامیست - میدان پهلوی است در پارسی دری  میان شده

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۶ - در مدح سلطان محمدبن سلطان محمود گوید:

 

ازین گریستن آنست امید من که مگر

به اشک من دل تو نرم گردد ای سرهنگ

به آب چشمه نگشت ایچ سنگ نرم و مرا

به آب چشم همی نرم کردباید سنگ

هزار یک زان کاندر سرشت او هنرست

نگار و نقش همانا که نیست در ارتنگ

بدان امید که روزی بدست گیرد شاه

چو پهنه گهر آگین شده ست هفت اورنگ

بسا کسا که گرفتار تنگدستی بود

ز فر بخشش او سیم و زر نهاده به تنگ

بزرگواری وکردار او و بخشش او

ز روی پیران بیرون برد همی آژنگ

هزار یک گر ازان ز آسمان در آویزد

چنان بود که ز کاهی کهی کنندآونگ

جهان نیارد با او برابری کردن

که ره نبرد با اسب تیزتک خر لنگ

همی درفشد ازو همچنانکه از پدرش

 فروغ خسروی و فر شاهی و اورنگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۴ - در مدح سلطان محمود و ذکر مراجعت او از رزم و فتح قلعه هزار اسب:

رخ روشن را زیر زره‌خود مپوش
که رخ روشن تو زیرِ زره گیرد زنگ
ای مژه تیر و کمان ابرو! تیرت به چه کار
تیر مژگان تو دلدوزتر از تیر خدنگ
او چه دانست که خسرو ز سران سپهش
کشته وخسته بهم در فکند شش فرسنگ
وانکه ناکشته و ناخسته بماند همه را
بندها سازد گرد گلو از پالاهنگ
وانگه او را سوی دروازه گرگانج برند
سرنگون با دگران ازسر پیلان آونگ
همه آراسته جنگ و فزاینده کین
روزگاری بخوشی خورده وناخورده شرنگ
به هزار اسب فزون از دو هزار اسب گرفت
همه را تر شده از خون خداوندان تنگ
ای به لشکر شکنی بیشتر از صد رستم
ای به هشیار دلی بیشتر از صد هوشنگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۵ - در ذکر شکارگاه و شکار کردن سلطان محمود غزنوی گوید:

این سروده فرخی نیز مانند سروده دیگرش  همه پارسی بیخته است و جز دو واژه عربی ندارد
خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ

بر آوردنده نام و فرو برنده ننگ

شه ستوده بنام و شه ستوده به خوی

شه ستوده به بزم وشه ستوده به جنگ

چوآفتاب سر از کوه باختر بر زد

بخواست باده و سوی شکار کرد آهنگ

بکوه بر شد و اندر نهاله گه بنشست

فیلک پیش بزه کرده نیم چرخ بچنگ

همی کشید به نام  خدای سخت کمان

همی گشاد به نام خدای تیر خدنگ

ز بیم تیرش که گشت بر پلنگان چاه

ز بیم یوزش هامون بر آهوان شد تنگ

همی ربود چو باد از درخت برگ درخت

به ناوک از سر نخجیر شاخهای چو سنگ

به تیر کرد چو پشت پلنگ و پهلوی گور

پر از نشان سیه پشت غرم و پهلوی رنگ

نهاله گاه به خوشی چو لاله زاری گشت

زخون سینه رنگ و زخون چشم پلنگ

بزرگوار شاهنشها که خسرو ماست

به خوی خوب و به نام ستوده و اورنگ

چنین شکار هم او را سزد که روز شکار

شکاری آرند او را همی ز صد فرسنگ

گه شکار فرود آرد و برون آرد

زکوه تند پلنگ وز آب ژرف نهنگ

به گاه کوشش بستاند و فرو سترد

ز دست شیران زور و ز روی گردان رنگ

چو گاه سنگ بود سنگ او ندارد کوه

وگرچه کوه بر ما شناخته ست بسنگ

به گاه تیزی پایاب او ندارد باد

اگرچه باد بروزی شود ز روم به زنگ

بسا شها که نباشد بهیچگونه پدید

درنگ او ز شتاب و شتاب او ز درنگ

ز دشمنان زبردست چیره خانه خویش

نگاه داشت نداند به چاره و نیرنگ

ز بیدلی و بیدانشی به لشکر خویش

هم از پیاده هراسان بود هم از سرهنگ

وگر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشد

که گاه جستن ز آنجا چگونه سازد رنگ

خدایگان جهان آنکه  دست او بزدود

ز روی مهتری و رادی و بزرگی زنگ

همه دلست و همه زهره و همه مردی

همه هشست و همه دانش و همه فرهنگ

ز کوه گیلان اوراست تا بدانسوی ری

وز آب خوارزم اوراست تا بدانسوی گنگ

در این میانه فزون دارد از هزار کلات

به هر یک اندر دینار تنگها بر تنگ

همه به تیغ گرفته ست و از شهان ستده ست

شهان بادل جنگ آور و بهوش و بهنگ

هزار باره گرفته ست به ز باره ارگ

هزار شهر گشاده ست مه ز شهر زرنگ

به پر دلی وبه مردی همه نگه دارد

نگاهداشتنی ساخته چو ساخته چنگ

امیدوار مر اورا برآن نهادستی

که آب جوید از خامه ریگ و  شیر از سنگ

بزرگتر زو گر در جهان شهی بودی

بر اسب کینه او بر کشیده بودی تنگ

بسا کسا که به امید آنکه به یابد

شکر زدست بیفکند و برگرفت شرنگ

که یارد آنجا رفتن مگر کسی که کند

پسند بر گه شاهنشهی چه ارژنگ

شهان کلنگ دلانند و شاه باز دلست

به جنگ باز نیاید به هیچ گونه کلنگ

وگر بیاید زانگونه باز باید گشت

که خان ز دشت کتر پشت گوژ و روی آژنگ

همیشه تا ز درخت سمن نروید گل

برون نیاید از شاخ نارون نارنگ

همیشه تا به زبان گشاده از دل پاک

سخن نگوید همچون تو و چو من سترنگ

خدایگان جهان شاد کام و کام روا

کمینه چاکر بر در گهش دو صد هوشنگ

بکاخش اندر بزم وبه دستش اندر جام

به جامش اندر گلگون میی بگونه زنگ

 

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۵ - شکوه از روزگار و ناله از زندان:

پارسی بیخته

آب رویی نماند در رویم

آب مانند کس نبینی رنگ

بالشی ام نهد ز پنجه شیر

بستری گسترد ز کام نهنگ

به دلم داده بود شاهی روی

به تنم کرده بود بخت آهنگ

مرد باید که ده دله باشد

تا بود سرخ روی چون نارنگ

مردمان زمانه بی هنرند

زانکه فرهنگشان ندارد هنگ

نیست در کارشان دل زاغی

بانگ افکنده در جهان چو کلنگ

نیست از ننگ ننگشان ور چند

ننگ دارد ز ننگ ایشان ننگ

دوزخ آرد پرستش ایشان

راست هستند نامه ارژنگ

لاف رادی گران بود چون کوه

ور چو زفتی گران بود چون گنگ

چکه آب ازو همی بچکد
تا نگرددش روی پر آژنگ

کار نیکو کند خدای منال

راه کوته کند زمانه ملنگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷ - در ستایش یکی از بزرگان:

در نبرد چنگ نمینوازند در میزد چنگ مینوازند

گه خروشان چو در نبرد تو نای
گاه نالان چو در میزد تو چنگ
گاه در خوی چو اسبت اندر تک
گاه در خون چو تیغت اندر جنگ

 

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۳۰:

شاه کرده است رای زی پوشنگ

هامراهش میست و ساغر و چنگ

شادی نو کند بهر  میلی

مستی نو کند بهر فرسنگ

جامها پر می است دست بدست

باغها پر گلست رنگ برنگ

از گل و ابر آسمان و زمین

دم سیمرغ گشت و پشت پلنگ

تا بهامون درون ، ز بهر شکار

خاک رنگین کند ز پیکر رنگ

سبزی کشت بیند از بر ریگ

لالۀ لعل چیند از سرسنگ

من بیچاره را چه باید کرد ؟

که ندارم بخانه دو بز لنگ

گر هزارانه  زر شود ، ورنه

شکر من کند زمانه شرنگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵:

ای  همه کار تو دراز آهنگ

پست منشین که نیست جای درنگ

دل نهادی در این سرای سپنج

سنگ بسیار ساختی بر سنگ

چون گرفتی درنگ و پست نشست

برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ

لشکری هر گهی که ماند باز

نبود زان سپس بسیش درنگ

هر سوی شادمان به نقش و نگار

که بمرد آنکه نقش کرد ارتنگ

  سرور رنگ‌هاست رنگ سیاه

کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟

دشمن از تو همی گریزد و تو

سخت در دامنش زدستی چنگ

زی تو آید چو چیره شد دشمن

کرده دل تنگ و روی پر آژنگ؟

زین جهان چونکه او بود پیروز

کرده خیره سوی گریز آهنگ

گرت هوش است و سنگ‌ هان زنهار،

ای خردمند، از این  بزرگ نهنگ

هوش و سنگت برد به گردون سر

که بدین یافت سروری هوشنگ

برکشد هوش مرد را از چاه

گاه بخشدش و کشور  و اورنگ

وگرش تخت و گه نبود رواست

بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ

دانش آموز و بخت را منگر

از دلت بخت کی زداید زنگ؟

بخت آبی است گه خوش و گه شور

گاه تیرهٔ سیاه و گاه چو زنگ

به یکی چنگش آخته دشنه است

به دگر چنگ می‌نوازد چنگ

چون بیاشفت بر کلنگ در ابر

گم شود راه بر پرنده کلنگ

 چونی خشم بخت پیدا نیست

شکرش را جدا مدان ز شرنگ

وین چنین چیز دیو باشد و من

از چنین دیو ننگ دارم، ننگ

نروم اندر این بزرگ رمه

که بدو در نهاز شد بز لنگ

ای پسر، با جهان  بساز و بدار

وز ستمهای او منال و ملنگ

چون برآشفته گشت یک چندی

دوردار از پلنگ بدخو رنگ

من به اندک زمان بسی دیدم

این چنین های‌های و لنگالنگ

پست بنشین و چشم دار بدانک

زود زیر و زبر شود نیرنگ

 چرخ  با زیرکان ندارد پای

این سخن خوش بگفته آن سرهنگ

که «چو گربه به زیر بنشیند

موش را سر بگردد اندر غنگ»

سپس بی هشان   مرو زنهار

گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ

ور جهان پر شد از مگس منداز

بر مگس خیره خیره تیر خدنگ

هرکه او گامی از تو دور شود

تو ازو دور شو به صد فرسنگ

 سخن حجت خراسان گیر

کار کوته مکن دراز آهنگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح محمد بن محمود بن ناصر الدین گوید:

 وننگ  ریسمانی که برای آونگ رخت تر یا میوه تر یا هر چیز تر  بکار میبرند
شاد باش و دو چشم دشمن تو
سال و مه از گریستن چو  وننگ

 

جهن یزداد در ‫۲۰ روز قبل، یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۰:

به اغاز بر نام بهرام کرد

 

جهن یزداد در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۴ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲:

 

به آب پند باید شست دل را

چو سالت بر گذشت از شست وز اند

چو بردل مرد را از دیو گمره

همی بینی فگنده بند بر بند

نخستین پند خود گیر از تن خویش

و گرنه نیست پندت جز که ترفند

چه داری چشم ازو چون این و آن را

به پیش تو بدین خاک اندر افگند؟

بسنده است ار نباشد نیز پندی

پدر پند تو و تو پند فرزند

منه دل بر جهان کز بیخ برکند

جهان جم را که او افگند پیکند

نگر چه پراگنی زان خورد بایدت

که جو خورده‌است آنکو جو پراگند

ز بیداد اژدهاگ افسانه گردید

که گویند اوست در بند دماوند

ستم مپسند از من وز تن خویش

ستم بر خویش و بر من نیز مپسند

کرا در آستین مردار باشد

کجا یابد رهایش مغزش از گند؟

نگه کن تا چه کردستی ز نیکی

چه گوئی گر ز کردارت بپرسند؟

کز این زندان همی بیرونت خواند

همان کس کاندر این زندانت افگند

 
 

جهن یزداد در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵:

بنگریم که  همام زبان تبریزی خود  را رازی میگوید پیداست که پهلوی آذری را با رازی یکی  و همگون  میدانستند

 

جهن یزداد در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۶:

بیهقی انرا در پایان بخش هفتم  از ابیطیب مصعبی اورده

جهانا همانا فسوسی‌ و بازی‌

که بر کس نپایی و با کس نسازی‌

چو ماه از نمودن‌ چو خار از پسودن‌

بگاه ربودن چو شاهین و بازی‌

چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن‌

چو باد از بزیدن‌ چو الماس گازی‌

چو عود قِماری‌ و چون مشکِ تبّت‌

چو عنبر سرشته یمان‌ و حجازی‌

بظاهر یکی بیت پرنقشِ آزر

بباطن چو خوکِ پلید و گرازی‌

یکی را نعیمی، یکی را جحیمی‌

یکی را نشیبی، یکی را فرازی‌

یکی بوستانی برآگنده نعمت‌

بدین سخت بسته بر آن مهر بازی‌

همه آزمایش همه پر نمایش‌

همه پردرایش‌ چو کرک‌ طرازی‌

هم از بست‌ شه مات شطرنج بازان‌

ترا مهره داده‌ بشطرنج بازی‌

چرا زیَرکانند بس تنگ روزی‌

چرا ابلهانند بس بی‌نیازی‌

چرا عمرِ طاوس و درّاج‌ کوته‌

چرا مار و کرکس زیَد در درازی‌

صد و اند ساله یکی مرد غرچه‌

چرا شصت و سه زیست آن مردِ تازی‌

اگر نه همه کارِ تو باژگونه‌

چرا آنکه ناکس‌تر او را نوازی‌

جهانا همانا ازین بی‌نیازیِ‌

گنهکار مائیم و تو جایِ آزی‌

 

جهن یزداد در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ خیام » نوروزنامه » بخش ۲۰ - یاد کردن تیر و کمان و آنچه واجب بود درباره ایشان:

  تیر وی کلکین=کلک نی

و نخست کس که تیر و کمان ساخت گیومرت بود، و کمان وی بدان روزگار چوبین بود بی استخوان، یکپاره چون درونه ، و تیر وی کلکین با سه پر، و پیکان استخوان، پس چون آرش وهادان بیامد بروزگار منوچهر کمان را بپنج پاره کرد هم از چوب و هم از نی، و بسریشم بهم استوار کرد، و پیکان آهن کرد، پس تیراندازی ببهرام گور رسید، بهرام کمان را با استخوان بار کرد و بر تیر چهار پر نهاد، و کمان را توز پوشید،

 

جهن یزداد در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد هشتم » بخش ۴ - ذکر آنچه تازه گشت به نشابور:

امیر مرا آواز داد که کس فرست تا بونصر بیاید. من وکیل در را بتاختم‌،  بونصر بیامد

. اندرین بودند که دیده‌بانان که بر کوه بودند ایستاده‌ بیکدیگر تاختند و گفتند که سلطان آمد

بتور و بسلم آگهی تاختند
که ایرانیان جنگ را ساختند.

بسلم و بتور آگهی تاختند
که کین آوران جنگ برساختند.
به کاوس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی.
فردوسی
بی اندازه هر کس خورش آزمون
همی تاخت از پیش او گونه گون.
همه کس بد از بیم فرمانبرش
خورشها همی تاختندی برش.
گرشاسپنامه


تاختن =برانگیختن/ فرستادن

 

جهن یزداد در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۲:

شاهنامه نیز از تازش تازی پرستان در پناه نماند گرچه فردوسی هیچ دشمنی با زبان عربی نداشته با اینهمه او از اغاز کار خود را میشناخته و زبان خدای نامک هم پاک و پاکیزه بوده دگر نیازی به کار بردن واژگان عربی نداشت  گرچه یک چند واژه عربی را گاهی بکار میبرد با اینهمه  از دستبردهای دیوانه واری که به شاهنامه زده اند  پیداست که باید به نود و پنج درصد واژگان عربی که به شاهنامه افزوده اند بدگمان باشیم  برای نمونه    خرداد ماه را که قافیه بوده  انرا خرداد شهر کرده اند سپس  در لخت روبرو  تخت و جاه را به  تخت بهر  جایگرین کرده اند

 دگر انکه هرچه دست نویسها پیشتر میایند  می بینیم که دیوانه وار  وازگان پارسی را به  واژ عربی   میگردانند

زین رو به هیچ گونه نمیتوان باور کرد که  فردوسی در شاه  نامه گفته باشد درع 

او شاهنامه را برای ایرانیان سرود برای همه ایرانیان برای چوپان  برزگر ودانشمند و شهریار  
برای درباریان  نگفته که بخواهد با عربی خایی خودشیرینی کند که بجای رخت بگید درع

درع یا هر واژ عربی در سروده خاقانی یا امیری معزی با واژگان دگر همخوانی دارد اما در سروده عربی جایی ندارند سروده باید یکدست باشند نمی توان شتر گربه گفت
حصن و درع در زبان فردوسی  جایی ندارند

چو نزدیک دژ شد همی برنشست

بپوشید رخت و میان را ببست

بدو گفت کاین نامهٔ پندمند

ببر سوی دیوار دژ بلند

بنه نامه و نام یزدان بخوان

بگردان  سر اسب و لختی ممان


 چو کاووس بر تخت زرین نشست

گرفت آن زمان دست خسرو به دست

بیاورد و بنشاند بر جای خویش

ز گنجور تاج کیان خواست پیش

ببوسید و بنهاد   تاجش بسر

به کرسی شد از نامور تخت عاج

بسی آفرین بر سیاوش بخواند

که خسرو به چهره جز او را نماند

ز پهلو برفتند آزادگان

سپهبد سران و گرانمایگان

به شاهی برو آفرین خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

جهان را چنین است ساز و نهاد

ز یک دست بستد به دیگر بداد

بدردیم ازین رفتن اندر فریب

زمانی فراز و زمانی نشیب

اگر دل توان داشتن شادمان

به شادی چرا نگذرانی زمان

به خوشی بناز و به خوبی ببخش

مکن روز را بر دل خویش تخش

ترا داد و فرزند را هم دهد

درختی که از بیخ تو برجهد

نبینی که گنجش پر از خواستست

جهانی به خوبی بیاراستست

کمی نیست در بخشش دادگر

فزونی بخوردست انده مخور



 

۱
۲
۳
۴
۳۹
sunny dark_mode