گنجور

 
مجد همگر

دلم خون گشت و دلداری ندارم

غمم خون خورد و غمخواری ندارم

گرانبارم ز خود وز خلق کس نیست

کزو بر جان و دل باری ندارم

گلی نشکفت در گلزار گیتی

که از وی در جگر خاری ندارم

جهان یاراست با یارم به بیداد

ولی من در جهان یاری ندارم

سر او دارم و کاری پریشان

برون زین دو سروکاری ندارم

چگونه خواهم از وی خلوت وصل

که خود امید دیداری ندارم

به زلف کافرش بفروختم دین

وز او هم رسم زناری ندارم

رخم دینار گون کرده ست تا من

نیارم گفت زر باری ندارم

ز من زر خواست من گفتم به سوگند

که جز رخ وجه دیناری ندارم

ز عالی همتی آن گنج فخرم

که ار زرنیستی عاری ندارم

مرا مفروش در بازار دونان

که با هر سفله بازاری ندارم

به جان صاحب دیوان که در دور

برون از وی خریداری ندارم

بهاء الدین محمد کش فلک گفت

بر قدر تو مقداری ندارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

نگارا جز تو دلداری ندارم

بجز تو در جهان یاری ندارم

بجز بازار وسواس تو در دل

به جان تو که بازاری ندارم

اگرچه خاطرم آزردهٔ تست

[...]

نظامی

جگر خور کز تو به یاری ندارم

ز تو خوشتر جگرخواری ندارم

جهان ملک خاتون

به عالم غیر تو یاری ندارم

بجز عشق رخت کاری ندارم

تو را گر هست بر جایم بسی یار

به جانت من کسی باری ندارم

به کوی تو سگان را هست باری

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
میرزا حبیب خراسانی

بخاطر از کسی باری ندارم

بعالم با کسی کاری ندارم

در این گلشن که نزهتگاه جان است

تعلق با گل و خاری ندارم

نباشد قصد آزارم کسی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه