گنجور

 
مجد همگر
 

تا کی من از فراق تو رنج و بلابرم

تا چند در هوای تو جور و جفا برم

بر من همه بلا ز دل مبتلا رسد

تا کی من این بلا ز دل مبتلا برم

هر شب ز سوز سینه به دوزخ مدد دهم

هر روز از آب دیده به دریا عطا برم

کس را ز غصه و غم من نیست آگهی

این قصه با که گویم و این غم کجا برم

بیداد تو رسید به جان داوری کجاست

تا پیش او ز غصه خود ماجرا برم

این قصه هم بدان کشد ار تو توئی که من

روزی تظلمی به در پادشا برم

از حد چوبگذرد ستمت ماجرای خویش

سوی جناب خسرو کشورگشا برم