گنجور

 
مجد همگر
 

کس نیست زین صفت که منم در بلای عشق

چون من مباد هیچ کسی مبتلای عشق

قدر بلای عشق ندانند هر کسی

جز آنکه هست بسته بند بلای عشق

تا جای عشق شد دل من جفت غم شدم

فارغ دلیست آنکه در او نیست جای عشق

روزی که خوان عشق نهادند در ازل

پیش از همه به گوش من آمد صلای عشق

تا زنده ام به تربیت عشق زنده ام

باشد بقای ذات من اندر بقای عشق

با عشق چون به خاک لحد سر فروبرم

سر برزند ز خوابگه من گیای عشق

و آنگه که بردمد ز سر خاک من گیا

بر هر ورق نوشته بود ماجرای عشق