گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » رنج خمار – اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان به تاریخ ۴ فروردین ۶۳

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محدث نوشته:

چندین صنعت ادبی در این بیت هست که البته من نسبت بدانها جاهلم :)
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری/من نقد روان در دمش از دیده شمارم

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

*****************************************
*****************************************
*****************************************دامن مفشان از من خاکی که ……
زین در نتواند که بَرَد باد غبارم

پس از مرگ: ۲۵ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۲۴، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۹ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال، نیساری، سایه

پس از من: ۵ نسخه، ۶ ضبط (۸۲۵، ۸۲۷، ۸۶۲، ۸۸۹، ۸۹۴، ۸۹۴ مکرر) قزوینی- غنی، خانلری، خرمشاهی- جاوید

۳۷ نسخه با ۳۹ ضبط غزل ۳۲۰ را دارند. نسخۀ بسیار متأخّر ۸۹۴ و یک نسخۀ بی‌تاریخ دو بار غزل را ضبط کرده‌اند. نسخۀ اخیر در ضبط نخست خود و یک نسخۀ بی‌تاریخ دیگر به مانند نسخ مورخ ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، و ۸۶۶ فاقد بیت فوق‌اند و نسخه‌های مورخ ۸۱۶ و ۸۱۸ مصرع نخست بیت را که حاوی مورد محل اختلاف است ندارند و به جای آن، از مصرع نخست بیت قبل و مصرع دوم این بیت، چنین بیتی دارند: (گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری / زین در نتواند که برد باد غبارم)
از نسخ کهنِ کاملِ مورّخ، نسخۀ ۸۱۹ غزل را ندارد.
****************************************
****************************************
****************************************

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

ای باد ازآن باده نسیمی به من آور
کآن ……………………………………

بوی، شفا می‌دهد از رنجِ خمارم: ۳۰ نسخه، ۳۱ ضبط (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۶، ۸۱۸، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۲۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

بویِ شفابخش دهد رنج خمارم: ۲ نسخه (۸۲۱، ۸۲۳)
بویِ شفابخش دهد دفع خمارم: ۱ نسخه (۸۲۲)
****************************************
****************************************

بویِ شفابخش بود دفع خمارم: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

بویِ شفابخش بَرَد رنج خمارم: ۲ نسخه (۱ نسخۀ متأخّر: ۸۷۴ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ)

۳۷ نسخه با ۳۹ ضبط غزل ۳۲۰ را دارند. نسخۀ بسیار متأخّر ۸۹۴ و یک نسخۀ بی‌تاریخ دو بار غزل را ضبط کرده‌اند. نسخۀ مورخ ۸۳۶ بیت فوق و بیت بعدی (تخلص- مقطع) را به علت افتادگی یک برگ، ندارد. از نسخ کهنِ کاملِ مورّخ، نسخۀ ۸۱۹ خود غزل را ندارد.

👆☹

علی عباسی نوشته:

حافظ،لب لعلش،چومراجان عزیز ست/عمری بود أن لحظه،که جان به لب ارم…
سعدی هم گفت :عمر منست إلف تو،بو که دراز بینمش/جان منست لعل تو،بو که به لب رسامنش

👆☹

رضا ساقی نوشته:

گـر دست دهـد خاک کـف پـای نـگارم
بر لـوح بـَصَــر خـطّ غـبـاری بـنگارم
نگار : یار،دلـدار، معشوق
لوح : قطعه ای ازفلزیاتخته که درمکتب خانه های قدیم برروی آن می نوشتند.
بصر : چشم
بنگارم : بنویسم ، رسم کنم
“دست دادن”: ممکن شدن،میسّر شدن
منظوراز”خطِّ غبار” همان سُرمه وتوتیاست. اُکسیدِ روی که در کوره‌هایی که سرب و روی را ذوب می‌کنند به‌دست می‌آید؛ دودی که در موقع گداختن ِ سرب در بالای کوره جمع می‌شود. از داروهای چشم بوده و در معالجۀ بعضی از اورام چشم و برای تقویت باصره به کار می‌رفته است. سرمه را علاوه برخاصیّتِ آن، به منظور زیبایی چشم نیزاستفاده می کنند.
“لوح بصر” : چشم به لـوح تشبیه شده از آن جهت که بر لوح می‌نوشتندیاتصویرمی کشیدند وبعد با آب می‌شستند تادوباره قابل استفاده گردد.
معنی بیت : اگرممکن شود ومقداری از خاکِ پای محبوبم را به دست بیا‌ورم با آن بر صفحه‌ی چشمانم توتیا می‌کشیدم.
گردهد دستم کشم بردیده همچون توتیا
خاکِ راهی کان مشرّف گردد ازاقدام
بـر بـوی کنار تو شدم غرق وامیدست
از موج سرشکم که رسانـد بـه کنارم
بربوی: به امید ، در آرزوی
“کنار” درمصرع اوّل به معنی آغوش ودرمصرع دوّم به معنی ساحل ِ آرامش که بازهمان آغوش یاراست.
رساند به کنارم: مرا به کنار تواَم رساند.
سرشک : اشک
“موج سرشک” : اشک ازفراوانی موج هابرانگیخته است تاعاشقِ غریق را به ساحل ِ آرامش (کناریار) رهنمون سازد.
معنی بیت : به امیدِ رسیدن به آغوش وکنارتو، آنقدرگریه کرده ام که در اشکِ خود غرق شده ام ، امّاهمچنان امیدوارم که موجهایی که ازسرشکم پدیدارمی گردند مرا به سمتِ ساحلِ نجات(آغوش تو) برساند.
مَجالِ من همین باشدکه پنهان عشق ِ او وَرزم
کناروبوس وآغوشش چگویم چون نخواهد شد!
پـروانـه‌ی او گـر رسـدم در طـلـبِ جـان
چون شمع همان دَم بـه دَمی جان بسپـارم
“پـروانه” ایهام دارد۱- حشره ی پروانه که عاشق شمع است وبا درآغوش کشیدن شعله ی شمع جان می سپارد.بااین معنی واژه های هردومصراع ازیک جنس ودرحقیقت خویشاوندان هم هستند ۲- مجوّز، فرمان
حافظ باشمع وپروانه مضامین ِ عاشقانه ی زیادی ودرعین ِ حال متفاوت وگوناگون هم ازلحاظ ِ ظاهری هم ازلحاظ معنایی خلق کرده است. دراینجا نیز”پـروانه” به سببِ ایجادِ (مراعات النّظیر) با”شمع” درمصرع دوّم بکارگرفته شده وگرنه دراین بیت معنای دوّم ِ “پروانه” که همان “فرمان” است مدِّ نظربوده نه خودِ پروانه.
دم : لحظه
معنی بیت : چنانچه فرمان معشوق در خواستن ِجان به من صادر وابلاغ گردد، در همان لحظه ی دریافتِ فرمان، همانندِ شمعی که با برخوردِ اندک نسیم ِنفسی، دردَم جان می سپارد من نیزبی هیچ درنگ وتردیدی،بادریافت نسیم نفس یاربی هیچ چون وچرایی دردَم جانم را تقدیم می‌کنم.
توهمچوصبحی ومن شمع خلوتِ سَحَرم
تبسّمی کن وجان بین همی که چون سپرم
امـروز مـکـش سرزوفای مـن و اَنـدیـش
زان شب که من ازغم به دعا دست برآرم
مَکش سرزوفای من : به وفای من بی توجّهی مکن، نسبت به من وفادارباش وبیشترعنایت کن.
اَنـدیـش : اندکی اندیشه کن، دراینجا احتیاط کن، بترس
“دعا” در اینجا بـدگویی و نـفـریـن نیست! بسیاری ازشارحان به خطارفته و”دعا”رابد ونفرین معنی کرده اند درحالی که حافظ را اگربه چوب هم ببندی به معشوق خویش نفرین نمی کند. حافظ ازاین جهت به معشوق هشدارمی دهد که معشوق بداند که دعای عاشقان ِ صدیق وپاکباخته، اثرداردواگردست به دعا بردارد حتماً مستجاب می گردد.امّا نه دعای نفرین وبدگویی! بلکه دعای طلبِ توجّه وعنایت ووصلت. حافظ می خواهد به معشوق بگوید که آنقدر در عشق تواشتیاق وعلاقه وجودم رافرا گرفته که اگردست به دعا بردارم وتورا ازخداطلب کنم خدا دل مرانخواهدشکست وتورا وادارخواهدکرد نسبت به من بی توجّهی نکنی وبامن مهربان ترباشی. درآن روز غرور تومی شکند من به همین خاطر دست به دعا برنمی دارم بنابراین احتیاط کن تاچنین روزی نرسد.
پس قبل ازآنکه من دست به دعا بردارم خود پیشقدم شو وبه من ِعاشق توجّهی کن. توجّهی که تو بامیل ِ واراده یِ خویش انجام دهی لذت بخش تر ازتوجّهیست که من آن را به دعا بخواهم ومستجاب گردد.
معنی بیت : با من بی وفایی (عهد شکنی) نـکـن و بـتـرس از اینکه یک شب ازشدّتِ اشتیاق وطَلب دست به دعا بردارم وغم هجران ِ تورا ازجایی چاره جویی کنم.
برای هردوی ما بهترآنست که توبه اراده ی خویش عنایت کنی ومن ناگزیربه دست به دعاشدن نگردم.
ماشبی دست برآریم ودعایی بکنیم
غم ِهجران تورا چاره زجایی بکنیم
زلـفـیـن سیاه توبه دلداری عـشـّـاق
دادنــد قـراریّ و بـبـُـردنــد قــرارم
زلفین :دوطرفِ موی سر که چون حلقه های زنجیر ببافندازطرفین برشانه وسینه ریزند.
دلداری : دلجویی و تسلّی
قرار : ایهام دارد : ۱- عهدوپیمان ، وعده
۲- آرام گرفتن
معنی بیت : زلفین ِ سیاهرنگ تـوبه منظوردلجویی ودلخوشی ِ عاشقان، وعده هایی دادند(به جلوه گری درآمدند) امّاسرانجام آنچه که واقع گردید این شد که دلم را ربودند وآرامش از من ِ فریفته وعاشق گرفتند بی آنکه دردسترس بوده وکام مرابرآورده باشند.
زلفِ معشوق دلکش ودلرباست. آنهاکه اهل ذوق وعشقبازی هستند بامشاهده ی جلوه های گیسوان وزلفین خوبرویان، قرارازکف داده وشیفته وشیدامی گردند. آنها به امیدِ دستیابی به زلفین ِ یارهرچه دارند ازدل وجان ودین وایمان همه رامی بازند ودرنهایت دربی قراری شناورمی مانند. امّا این بی قراری درعین حال هیجان زا وشوق آفرین است. زیرورو کننده است. چنانکه زمین ِ بایری برای کِشت شخم زده می شود مزرعه ی دل عاشق نیزدردوره ی بیقراری، شخم زده می شود تابرای رویش گلهای وصال آماده گردد. دریغ که طاقت سوز است وشکیبایی بسیارنیازدارد وهرکسی راتحمّل دوره ی بیقراری نباشد وزود پاپس کشد!
دلی که باسرزلفین اوقراری داد
گمان مَبر که بدان دل قراربازآید.
ای بادازآن باده نـسیـمی بـه مـن آور
کآن بوی شفابخش بُوَد دفع خـُمارم
خُماری: حالتی کسالت بار وبی حوصلگی مفرط که دراثرننوشیدن شراب وگذشتن ِ وقتِ شرابخواری به وجود می آید.
به عبارت دیگر کسانی که شب شراب می‌نوشند صبح که از خواب بیدار می‌شوند سردرد دارند و خواب آلوده و بی حالـنـد این حالت را “خمار” می‌گویند .
گویی که حافظ درشرایط سخت قرار گرفته،نه شرابی دردسترس دارد ونه کسی که ازاوشراب بگیرد! دست به دامن بادشده تاحداقل بویی ازباده برمَشامش برساند.
معنی بیت:
ای باد بویی از آن شراب که بدان دسترسی ندارم برایم بیـاور، بوی باده هم خالی ازفایده نیست، بویش شفابخش است من هم که خمارآلود هستم حداقل گیجی وسردردم را برطرف می‌کند.
دربرداشتی دیگر منظور”باد” نسیم صباست وبوی باده،همان بوی ِ شفابخش ِ گیسوانِ معشوق و “خُماری” نیز همان دوره ی بیماری وهجرانست.
ای بادِ صبا که به بارگاهِ دوست، دسترسی داری ، حداقل شَمیم دل انگیز زلف وتنِ معشوق را ازمنِ بیمار وخُمارآلوده دریغ مَدار، درشرایطِ سختِ هجران فرومانده وبه غم واندوه گرفتارم.
صبا تونُکهَتِ آن زلفِ مُشکبوداری
به یادگار بمانی که بوی او داری
گـر قـلـب دلـم را ننهد دوسـت عـیاری
مـن نـقـد روان دردَمش ازدیده شمارم

قلب معانی مختلفی دارد امّا چون دراینجا درکنار”دل” نشسته”قلبِ دلم” یعنی سکّه ی دلم که درعین حال سیاه وبی ارزش نیزهست. هرچیزی که ارزش والایی داشته باشد تقلّبی ِ آن نیز ساخته می شود. “دل وجان” والاترین سرمایه ی آدمیست. امّاعاشق همین والاترین سرمایه اش را که می خواهد تقدیم معشوق کند می بیند درقبالِ ارزش ِ والایِ معشوق بی ارزش وبه عبارتی تقلّبیست. به همین سبب حافظ دلِ خودرا شایسته ی معشوق نمی بیند می خواهد چیزی باارزش تر برای هدیه دادن پیدا کند لیکن چیز باارزشی ندارد وناگزیر دلش را تقدیم می کند می فرماید: ناقابل است، سکّه ی سیاه وبی ارزش است،متاع ِ ارزشمندتری ندارم همین جانِ بی ارزش است آن هم فدای تو.
عیارنیز چند معنی دارد : ۱- اندازه گرفتن ، ارزیابی کردن ۲- امتحان کردن ، محک زدن ۳- آنچه به صورت آلیاژ در طلا یا نقره باشد ؛ مانند مس ۴- مجازن به معنی : تـوجّه ، لطف و عنایت معشوق است.
روان : روح ، جان
“نـقـد روان” ایهام دارد: ۱- روح و جان به سکّه تشبیه شده است. ۲- با توجه به “دیـده” (چشم) نقد روان اشک خونین وسرخ است که به یاقوت وگوهرتشبیه شده است .
معنی بیت : چنانچه معشوق برای دلِ سیاه من ارزشی نگذارد ونپذیرد ،دلم راسزاوار توجّه وعنایت نداند، در دَم وهمان لحظه،روح و جانم را به صورتِ دانه های خونین اشک(یاقوت وکوهر) از روزنِ چشمم بیرون می‌آورم ونثارش می‌کنم. ویا:
اگرمعشوق به دلباختن ِ من اهمیّتی قائل نشود من ازغصّه واندوه، چنان به گریه وزاری می افتم که ازشدّتِ فشار گریه، روح وروانم ازدیدگانم خارج شده وجانم راتقدیمش می کنم. حافظ عاشقی سُست وبی همّت نیست که بابی توجّهی ِ معشوق دل بَرکند وسر زلفِ دیگری رابگیرد. ماجرای عشقبازی اوتمامی ندارد مُنتهایِ آرزوی او وصال است واگرمیسّرنگردد روح و جان خویش را تقدیم می کند.
ماجرای من ومعشوقِ مراپایان نیست
هرچه آغازندارد نپذیرد انجام
دامن مفشان ازمن خاکی که پس ازمن
زیـن در نـتـوانـد که بـرد بـاد غبارم
“دامن مَفشان” : مرا ازخودمَران، ازمن روی مَگردان
“خاکی” : بی تکلّف وخاکسار بـودن، درویش
همان مطلبی که دربیتِ پیشین گفته شد، حافظ به معشوق می فرماید:
ازمن روی مَگردان، من که خاکسار ِ درگاهِ توهستم، عنایت وتوجّهت را ازمن مضایقه مکن، خواهی نخواهی من عاشق وشیدای توهستم. بعدازمرگ نیز شیفتگی ودلدادگی من به پایان نخواهد رسید. پس ازمرگ خاک آستانِ توخواهم شد و دامنت راچنان خواهم چسبید که باد نیز نخواهدتوانست گرد و غبارم را از توجدا سازد.
ندارم دستت ازدامن بجز درخاک وآن دَم هم
که برخاکم روان گردی بگیردامنت گَردَم
حـافـظ لبِ لَعلش چو مرا جان عزیز ست
عمری بُوَد آن لـحظه که جان را به لب آرم
“لبِ لَعل” ازآن جهت که سرخ است وبرای عاشق بسیارارزشمند، به لَعل و یاقوت تشبیه می شود. دراینجا لبِ لَعل ِ معشوق مثل جان عاشق عزیز و ارزشمنداست. حافظ دراینجا رندی کرده وبا جمله ی “جان رابه لب آرم” دومعنی گرفته است:
اوّل اینکه به ظاهرمی گوید عمری بود”آ ن دَم که بمیرم” یعنی زندگی من درمرگِ من برای معشوق است. دوّم باتوجّه به اینکه درمصرع اوّل لبِ معشوق رامثل جان خویش فرض کرده، از”جان به لب آرم” معنی “لب برلب یارگذاشتن” تولیدشده است. یعنی آن دَم که لب برلب لعل یار بگذارم آن لحظه بهترین لحظه ی عمر برای من خواهدبود.
معنی بیت : ای حافظ لب لعلگون ِ معشوق همانندِ جان عزیز و ارزشمند است. عمرکردن ِ حقیقی برای من، مردن وفدا شدنبرای معشوق است. معنی دوّم: آنگاه که توفیقی حاصل شود ولب بر لب یار ‌بگذارم عمری دوباره می‌یابم، زندگانی ِ من همان لحظه ی بوسیدن است.حافظ در این بیت نیز دست به خَلق ِ پارادوکسی زیبا زده است “جان دادن” به معنی مرگ، عمریست گرانبهابرای شاعر خوش ذوق ما.
عزم ِ دیدارتوداردجان ِ برلب آمده
بازگردد یابرآید چیست فرمانِ شما؟

👆☹

رضا ساقی نوشته:

گـر دست دهـد خاک کـف پـای نـگارم
بر لـوح بـَصَــر خـطّ غـبـاری بـنگارم
نگار : یار،دلـدار، معشوق
لوح : قطعه ای ازفلزیاتخته که درمکتب خانه های قدیم برروی آن می نوشتند.
بصر : چشم
بنگارم : بنویسم ، رسم کنم
“دست دادن”: ممکن شدن،میسّر شدن
منظوراز”خطِّ غبار” همان سُرمه وتوتیاست. اُکسیدِ روی که در کوره‌هایی که سرب و روی را ذوب می‌کنند به‌دست می‌آید؛ دودی که در موقع گداختن ِ سرب در بالای کوره جمع می‌شود. از داروهای چشم بوده و در معالجۀ بعضی از اورام چشم و برای تقویت باصره به کار می‌رفته است. سرمه را علاوه برخاصیّتِ آن، به منظور زیبایی چشم نیزاستفاده می کنند.
“لوح بصر” : چشم به لـوح تشبیه شده از آن جهت که بر لوح می‌نوشتند یا تصویرمی کشیدند وبعد با آب می‌شستند تادوباره قابل استفاده گردد.
معنی بیت : اگرممکن شود ومقداری از خاکِ پای محبوبم را به دست بیا‌ورم با آن بر صفحه‌ی چشمانم توتیا می‌کشیدم.
گردهد دستم کشم بردیده همچون توتیا
خاکِ راهی کان مشرّف گردد ازاقدام
بـر بـوی کنار تو شدم غرق وامیدست
از موج سرشکم که رسانـد بـه کنارم
بربوی: به امید ، در آرزوی
“کنار” درمصرع اوّل به معنی آغوش ودرمصرع دوّم به معنی ساحل ِ آرامش که بازهمان آغوش یاراست.
رساند به کنارم: مرا به کنار تواَم رساند.
سرشک : اشک
“موج سرشک” : اشک ازفراوانی موج هابرانگیخته است تاعاشقِ غریق را به ساحل ِ آرامش (کناریار) رهنمون سازد.
معنی بیت : به امیدِ رسیدن به آغوش وکنارتو، آنقدرگریه کرده ام که در اشکِ خود غرق شده ام ، امّاهمچنان امیدوارم که موجهایی که ازسرشکم پدیدارمی گردند مرا به سمتِ ساحلِ نجات(آغوش تو) برساند.
مَجالِ من همین باشدکه پنهان عشق ِ او وَرزم
کناروبوس وآغوشش چگویم چون نخواهد شد!
پـروانـه‌ی او گـر رسـدم در طـلـبِ جـان
چون شمع همان دَم بـه دَمی جان بسپـارم
“پـروانه” ایهام دارد۱- حشره ی پروانه که عاشق شمع است وبا درآغوش کشیدن شعله ی شمع جان می سپارد.بااین معنی واژه های هردومصراع ازیک جنس ودرحقیقت خویشاوندان هم هستند ۲- مجوّز، فرمان
حافظ باشمع وپروانه مضامین عاشقانه زیادی ودرعین حال متفاوت وگوناگون هم ازلحاظ ظاهری هم ازلحاظ معنایی خلق کرده است. دراینجا نیز”پـروانه” به سببِ ایجادِ (مراعات النّظیر) با”شمع” درمصرع دوّم بکارگرفته شده وگرنه دراین بیت معنای دوّم ِ “پروانه” که همان “فرمان” است مدِّ نظرمی باشد نه خودِ پروانه.
دم : لحظه
معنی بیت : چنانچه معشوق برای گرفتن جان من فرمان صادر وابلاغ گردد، در همان لحظه ی دریافتِ فرمان، همانندِ شمعی که با برخوردِ اندک نسیم ِنفسی، دردَم جان می سپارد من نیزبی هیچ درنگ وتردیدی،بادریافت نسیم نفس یاربی هیچ چون وچرایی دردَم جانم را تقدیم می‌کنم.
توهمچوصبحی ومن شمع خلوتِ سَحَرم
تبسّمی کن وجان بین همی که چون سپرم
امـروز مـَکـِش سرزوفای مـن و اَنـدیـش
زان شب که من ازغم به دعا دست برآرم
مَکِش سرزوفای من : به وفای من بی توجّهی مکن، نسبت به من وفادارباش وبیشترعنایت کن.
اَنـدیـش : اندکی اندیشه کن، دراینجا احتیاط کن، بترس
“دعا” در اینجا بـدگویی و نـفـریـن نیست! بسیاری ازشارحان به خطارفته و”دعا”رابد ونفرین معنی کرده اند درحالی که حافظ را اگربه چوب هم ببندی به معشوق خویش نفرین نمی کند. حافظ ازاین جهت به معشوق هشدارمی دهد که معشوق بداند که دعای عاشقان ِ صدیق وپاکباخته، اثرداردواگردست به دعا بردارد حتماً مستجاب می گردد.امّا نه دعای نفرین وبدگویی! بلکه دعای طلبِ توجّه وعنایت ووصلت. حافظ می خواهد به معشوق بگوید که آنقدر در عشق تواشتیاق وعلاقه وجودم رافرا گرفته که اگردست به دعا بردارم وتورا ازخداطلب کنم خدا دل مرانخواهدشکست وتورا وادارخواهدکرد نسبت به من بی توجّهی نکنی وبامن مهربان ترباشی. درآن روز غرور تومی شکند من به همین خاطر دست به دعا برنمی دارم بنابراین احتیاط کن تاچنین روزی نرسد.
پس قبل ازآنکه من دست به دعا بردارم خود پیشقدم شو وبه من ِعاشق توجّهی کن. توجّهی که تو بامیل ِ واراده یِ خویش انجام دهی لذت بخش تر ازتوجّهیست که من آن را به دعا بخواهم ومستجاب گردد.
معنی بیت : با من بی وفایی (عهد شکنی) نـکـن و بـتـرس از اینکه یک شب ازشدّتِ اشتیاق وطَلب دست به دعا بردارم وغم هجران ِ تورا ازجایی چاره جویی کنم.
برای هردوی ما بهترآنست که توبه اراده ی خویش عنایت کنی ومن ناگزیربه دست به دعاشدن نگردم.
ماشبی دست برآریم ودعایی بکنیم
غم ِهجران تورا چاره زجایی بکنیم
زلـفـیـن سیاه توبه دلداری عـشـّـاق
دادنــد قـراریّ و بـبـُـردنــد قــرارم
زلفین :دوطرفِ موی سر که چون حلقه های زنجیر ببافندازطرفین برشانه وسینه ریزند.
دلداری : دلجویی و تسلّی
قرار : ایهام دارد : ۱- عهدوپیمان ، وعده
۲- آرام گرفتن
معنی بیت : زلفین ِ سیاهرنگ تـوبه منظوردلجویی ودلخوشی ِ عاشقان، وعده هایی دادند(به جلوه گری درآمدند) امّاسرانجام آنچه که واقع گردید این شد که دلم را ربودند وآرامش از من ِ فریفته وعاشق گرفتند بی آنکه دردسترس بوده وکام مرابرآورده باشند.
زلفِ معشوق دلکش ودلرباست. آنهاکه اهل ذوق وعشقبازی هستند بامشاهده ی جلوه های گیسوان وزلفین خوبرویان، قرارازکف داده وشیفته وشیدامی گردند. آنها به امیدِ دستیابی به زلفین ِ یارهرچه دارند ازدل وجان ودین وایمان همه رامی بازند ودرنهایت دربی قراری شناورمی مانند. امّا این بی قراری درعین حال هیجان زا وشوق آفرین است. زیرورو کننده است. چنانکه زمین ِ بایری برای کِشت شخم زده می شود مزرعه ی دل عاشق نیزدردوره ی بیقراری، شخم زده می شود تابرای رویش گلهای وصال آماده گردد. دریغ که طاقت سوز است وشکیبایی بسیارنیازدارد وهرکسی راتحمّل دوره ی بیقراری نباشد وزود پاپس کشد!
دلی که باسرزلفین اوقراری داد
گمان مَبر که بدان دل قراربازآید.
ای بادازآن باده نسیمی به من آور
کآن بوی شفابخش بُوَد دفع خُمارم
خُماری: حالتی کسالت بار وبی حوصلگی مفرط که دراثرننوشیدن شراب وگذشتن ِ وقتِ شرابخواری به وجود می آید.
به عبارت دیگر کسانی که شب شراب می‌نوشند صبح که از خواب بیدار می‌شوند سردرد دارند و خواب آلوده و بی حالـنـد این حالت را “خمار” می‌گویند .
گویی که حافظ درشرایط سخت قرار گرفته،نه شرابی دردسترس دارد ونه کسی که ازاوشراب بگیرد! دست به دامن بادشده تاحداقل بویی ازباده برمَشامش برساند.
معنی بیت:
ای باد بویی از آن شراب که بدان دسترسی ندارم برایم بیـاور، بوی باده هم خالی ازفایده نیست، بویش شفابخش است من هم که خمارآلود هستم حداقل گیجی وسردردم را برطرف می‌کند.
دربرداشتی دیگر منظور”باد” نسیم صباست وبوی باده،همان بوی ِ شفابخش ِ گیسوانِ معشوق و “خُماری” نیز همان دوره ی بیماری وهجرانست.
ای بادِ صبا که به بارگاهِ دوست، دسترسی داری ، حداقل شَمیم دل انگیز زلف وتنِ معشوق را ازمنِ بیمار وخُمارآلوده دریغ مَدار، درشرایطِ سختِ هجران فرومانده وبه غم واندوه گرفتارم.
صبا تونُکهَتِ آن زلفِ مُشکبوداری
به یادگار بمانی که بوی او داری
گـر قـلـب دلـم را ننهد دوسـت عـیاری
مـن نـقـد روان دردَمش ازدیده شمارم

قلب معانی مختلفی دارد امّا چون دراینجا درکنار”دل” نشسته”قلبِ دلم” یعنی سکّه ی دلم که درعین حال سیاه وبی ارزش نیزهست. هرچیزی که ارزش والایی داشته باشد تقلّبی ِ آن نیز ساخته می شود. “دل وجان” والاترین سرمایه ی آدمیست. امّاعاشق همین والاترین سرمایه اش را که می خواهد تقدیم معشوق کند می بیند درقبالِ ارزش ِ والایِ معشوق بی ارزش وبه عبارتی تقلّبیست. به همین سبب حافظ دلِ خودرا شایسته ی معشوق نمی بیند می خواهد چیزی باارزش تر برای هدیه دادن پیدا کند لیکن چیز باارزشی ندارد وناگزیر دلش را تقدیم می کند می فرماید: ناقابل است، سکّه ی سیاه وبی ارزش است،متاع ِ ارزشمندتری ندارم همین جانِ بی ارزش است آن هم فدای تو.
عیارنیز چند معنی دارد : ۱- اندازه گرفتن ، ارزیابی کردن ۲- امتحان کردن ، محک زدن ۳- آنچه به صورت آلیاژ در طلا یا نقره باشد ؛ مانند مس ۴- مجازن به معنی : تـوجّه ، لطف و عنایت معشوق است.
روان : روح ، جان
“نـقـد روان” ایهام دارد: ۱- روح و جان به سکّه تشبیه شده است. ۲- با توجه به “دیـده” (چشم) نقد روان اشک خونین وسرخ است که به یاقوت وگوهرتشبیه شده است .
معنی بیت : چنانچه معشوق برای دلِ سیاه من ارزشی نگذارد ونپذیرد ،دلم راسزاوار توجّه وعنایت نداند، در دَم وهمان لحظه،روح و جانم را به صورتِ دانه های خونین اشک(یاقوت وکوهر) از روزنِ چشمم بیرون می‌آورم ونثارش می‌کنم. ویا:
اگرمعشوق به دلباختن ِ من اهمیّتی قائل نشود من ازغصّه واندوه، چنان به گریه وزاری می افتم که ازشدّتِ فشار گریه، روح وروانم ازدیدگانم خارج شده وجانم راتقدیمش می کنم. حافظ عاشقی سُست وبی همّت نیست که بابی توجّهی ِ معشوق دل بَرکند وسر زلفِ دیگری رابگیرد. ماجرای عشقبازی اوتمامی ندارد مُنتهایِ آرزوی او وصال است واگرمیسّرنگردد روح و جان خویش را تقدیم می کند.
ماجرای من ومعشوقِ مراپایان نیست
هرچه آغازندارد نپذیرد انجام
دامن مفشان ازمن خاکی که پس ازمن
زیـن در نـتـوانـد که بـرد بـاد غبارم
“دامن مَفشان” : مرا ازخودمَران، ازمن روی مَگردان
“خاکی” : بی تکلّف وخاکسار بـودن، درویش
همان مطلبی که دربیتِ پیشین گفته شد، حافظ به معشوق می فرماید:
ازمن روی مَگردان، من که خاکسار ِ درگاهِ توهستم، عنایت وتوجّهت را ازمن مضایقه مکن، خواهی نخواهی من عاشق وشیدای توهستم. بعدازمرگ نیز شیفتگی ودلدادگی من به پایان نخواهد رسید. پس ازمرگ خاک آستانِ توخواهم شد و دامنت راچنان خواهم چسبید که باد نیز نخواهدتوانست گرد و غبارم را از توجدا سازد.
ندارم دستت ازدامن بجز درخاک وآن دَم هم
که برخاکم روان گردی بگیردامنت گَردَم
حـافـظ لبِ لَعلش چو مرا جان عزیز ست
عمری بُوَد آن لـحظه که جان را به لب آرم
“لبِ لَعل” ازآن جهت که سرخ است وبرای عاشق بسیارارزشمند، به لَعل و یاقوت تشبیه می شود. دراینجا لبِ لَعل ِ معشوق مثل جان عاشق عزیز و ارزشمنداست. حافظ دراینجا رندی کرده وبا جمله ی “جان رابه لب آرم” دومعنی گرفته است:
اوّل اینکه به ظاهرمی گوید عمری بود”آ ن دَم که بمیرم” یعنی زندگی من درمرگِ من برای معشوق است. دوّم باتوجّه به اینکه درمصرع اوّل لبِ معشوق رامثل جان خویش فرض کرده، از”جان به لب آرم” معنی “لب برلب یارگذاشتن” تولیدشده است. یعنی آن دَم که لب برلب لعل یار بگذارم آن لحظه بهترین لحظه ی عمر برای من خواهدبود.
معنی بیت : ای حافظ لب لعلگون ِ معشوق همانندِ جان عزیز و ارزشمند است. عمرکردن ِ حقیقی برای من، مردن وفدا شدنبرای معشوق است. معنی دوّم: آنگاه که توفیقی حاصل شود ولب بر لب یار ‌بگذارم عمری دوباره می‌یابم، زندگانی ِ من همان لحظه ی بوسیدن است.حافظ در این بیت نیز دست به خَلق ِ پارادوکسی زیبا زده است “جان دادن” به معنی مرگ، عمریست گرانبهابرای شاعر خوش ذوق ما.
عزم ِ دیدارتوداردجان ِ برلب آمده
بازگردد یابرآید چیست فرمانِ شما؟

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام