گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چند

جستجوئی کن و ازهم بگسل دامی چند

دفتر معرفت شیخ سراسر خواندم

نامه ای بود سیه روی و پر از نامی چند

چند گوئی سخن از دیر و حرم، شیخ و کشیش

خود پرستی دو سه وابسته او هامی چند

چکنم با که توان گفت که آندولت خاص

رفت از دست من از سرزنش عامی چند

کودکانیم و ببازی زده خود را که بریم

از لب و چشم بتان پسته و بادامی چند

محرمی نیست و گر هست همان باد صبا است

که رساند بسر زلف تو پیغامی چند

بسر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم

برسر خاک من از لطف بنه گامی چند