گنجور

 
سراج قمری
 

چو باز شد به شکر خنده پستهٔ دهنش

گشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش

فکند نافه ی خود آهو از حسد بر خاک

به پیش چیندو زلف چو نافهٔ ختنش

زبهر خدمت قد چو سرو او در باغ

بنفشه وار شود قد سرو، برچمنش

پر از شکوفه کند نرگس پرآب مرا

رخ چو نسترن و قامت چو نارونش

چو خط و نقطه بغایت رساند حسن ورا

میان چون خط موهوم و نقطهٔ دهنش

ز شرم گشت سهیل سمن به رنگ ادیم

به پیش نور رخ چون سهیل در یمنش

شهاب وار دود بر رخم ستارهٔ اشک

مگر به دست کند گیسوی چو اهرمنش

ز چاه، ماه مقنع برآمده‌ست و کنون

میان ماه مقنع نگر چه ذقش

مرا چو حلقه ی شست است پشت، تا دیدم

که همچو ماهی شیم است در حبال تنش

بشست چشم مرا اشک تا سپیدش کرد

بران امید که یابم نسیم پیرهنش

تویی که یاسمن زلف تو چو دید بهار

زغم شکست درآمد به زلف یاسمنش

از آنکه زلف تو برچشمه حیات توزد

هزار جان بود اندر میان هرشکنش

چو سر بتافت زخط چو مشک بی آهوت

به سان نافه ی آهو به خاک برفکنش

ضیاء دولت و دین احمد ابوبکر آنک

بود صفات علی در خلایق حسنش

هزار فن بودش در هنر که هیچ نظر

ندید عالم پر مکر و فن به هیچ فنش

عجب نباشد اگر چون منش ثنا گوید

که هست سوسن آزاد بنده همچومنش

زشرم سرخ شود چون رخ عقیق یمن

در عدن زسخنهای چون در عدنش

اگر نه نسر فلک بال در هواش زند

کند زمحور گردون زمانه با بزنش

گمان بری که میان نجوم، خورشید است

دران زمان که ببینی میان انجمنش

بنات وار کند تفرقه به دست چو ابر

زری که جمع کند آفتاب چون پرنش

فراز گردش گردون گرفت مسکن خویش

ازان گزند نباشد زگردش زمنش

قلم زدست قضا عنبرین زبان نشدی

اگر نبودی دریای دست تو وطنش

چو شمع رای تو دید این زمردین پنگان

زسینه کرد برون مهر آن زرین لگنش

رهی که خاک تو شد لاله و گل آوردت

اگر نسیم فرستی زخلق خویشتنش

سپهر تا زره آب را زر اندوه

کند زماه سپردار و مهر تیغ زنش

هرآنکه تخم هوایت نکارد اندر دل

وگرچه طوبی باشد ز بیخ و بن بکنش