مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیست
شب مرا به دم صبح آشنایی نیست
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشک
که میرسد شب و در خانه روشنایی نیست
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچ
بهانهجوی مرا گر سر جدایی نیست
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهد
که قید عشق بتان قید پارسایی نیست
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردم
بر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
ره گذار هوس بستهاند بر چمنم
گل بهار مرا رنگ بیوفایی نیست
درین دیار ندیدیم جز دل قدسی
شکستهای که نیازش به مومیایی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و جدایی سخن میگوید. او خود را همچون لالهای با بختی سیاه و بدون رهایی میبیند. شبهایش بینور و بیامید است و نگرانیاش از عشق و وفاداری او را در آتش اشک میسوزاند. شاعر میپرسد که چرا علاقهای به آزار یکدیگر دارند، وقتی که جدایی در کار نیست. او همچنین به زاهدان هشدار میدهد که عشق به معشوقان آنها را از پارسایی دور میکند و در نهایت، به تنهایی و بیوفایی در دنیایش اشاره میکند، جایی که تنها دلهای شکستخورده را میبیند.
هوش مصنوعی: من مانند لالهای هستم که به خاطر سیاهی سرنوشتم نمیتوانم رهایی یابم و در شب، حتی در دم صبح هم آشنایی ندارم.
هوش مصنوعی: وقتی که تصویر موهای تو را در ذهنم مجسم میکنم، چرا باید اشک بریزم؟ چون شب فرا میرسد و در خانهام نوری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: چرا از من دلگیر شدهای؟ به خاطر هیچچیز ناراحت نباش. اگر قصد جدایی نداری، این مشکلات بیاهمیتاند.
هوش مصنوعی: ای زاهد، دامانت را با خون چشمانم آلوده نکن، زیرا که عشق به بتان نمیگذارد که پارسایی و زهد واقعی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: من به خاطر حسادت، آن کسی را که به دام تو افتاده و نمیتواند رهایی یابد، از قید و بند بقا دور کردم.
هوش مصنوعی: مسافران سرگرم لذتجویی به باغ من آمدهاند، اما گلهای بهار من هیچ نشانهای از بیوفایی ندارند.
هوش مصنوعی: در این سرزمین جز دلهای پاک و شکستهای ندیدیم که دیگر به هیچ چیز جز عشق و محبت نیاز ندارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم
به جان تو که دلم را سر جدایی نیست
بریز جرعه که هنگامه غمت گرم است
[...]
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست
دل رمیدهٔ شوریدگان رسوایی
شکستهایست که در بند مومیایی نیست
ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد
[...]
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست
هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو
به جز وظیفهٔ شوخی و دلربائی نیست
در آن حریم که خلوتسرای حضرت اوست
[...]
چو منع غیر مجالم در آشنایی نیست
ز آشنایی او چاره جز جدایی نیست
گذشتم از غم آن گل زرشک غیر ولی
ز خار خار دل از غیرتم رهایی نیست
دلا ز صحبت خوبان کناره کن ز ازل
[...]
چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیست
به حیرتم که چرا طاقت جدایی نیست
خوشم به وعده او، با وجود آنکه به من
وفای وعده او غیر بیوفایی نیست
به غیر بس که درآمیختی، به خلق ترا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.