از خارخار وصل گلم دل فگار نیست
محرومیام گلیست کش آسیب خار نیست
بیبهره نیست چشم هوس هم ز نور حسن
آیینه را به روی بد و نیک کار نیست
خورشید هیچکاره بود در دیار تو
این عرصه بیش جلوهگه یک سوار نیست
چون آفتاب با همه صافم ز دوستی
بر روی هیچ آینه از من غبار نیست
احوال من در آینه روشن نمیشود
حال درون ما ز برون آشکار نیست
دانسته بگذرم ز خوشیهای خود مرا
دیگر دماغ ناخوشی روزگار نیست
جسمم غبار گشت و درآمیخت با نسیم
فرسودم و هنوز ز عشقم قرار نیست
قدسی ز رحم نیست گرت هجر دیر کُشت
داند که کشتنی بتر از انتظار نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل درباره عشق و هجران است. شاعر با احساساتی عمیق از درد فراق و ناکامی در عشق سخن میگوید. او به زیبایی گل و نور و آفتاب اشاره میکند، اما از بیحاصلی و غم ناشی از جدایی مینالد. در این شعر، عشق و حسرت به شیوهای ظریف و شاعرانه بیان شده و عجز انسان در برابر تقدیر و بینقصی عشق و زیباییهای دنیا نمایان است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تحمل هجران سختتر از هر دردی است.
هوش مصنوعی: دل من از آسیبهای جدایی رنج میبرد، اما احساس ناامیدی نمیکنم. من گلی هستم که از خاری آسیب ندیدم و همچنان در حال شکفتن هستم.
هوش مصنوعی: چشم هوس از تماشای زیبایی بینصیب نیست، ولی آیینه نمیتواند به خوبی و بدی افراد نگاهی بیندازد.
هوش مصنوعی: خورشید در سرزمین تو هیچ تاثیر و اهمیتی ندارد، زیرا این مکان فقط نمایانگر وجود یک سوار است و چیز دیگری در آن دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: من مانند آفتاب هستم، روشن و صاف، و از دوستیام هیچ نشانی در آینهها بر جای نیست.
هوش مصنوعی: آینه نمیتواند حالت درونی من را نشان دهد، چون حال و احوال درون ما از ظاهر قابل دیدن نیست.
هوش مصنوعی: میدانم که باید از شادیهای خود بگذرم و دیگر هیچگونه احساسی از ناراحتی نسبت به روزگار ندارم.
هوش مصنوعی: بدن من خاک شد و با نسیم در هم آمیخت، فرسودهام اما هنوز از عشق هیچ آرامشی ندارم.
هوش مصنوعی: اگر فرشتهای از رحمت نباشد و تو سالها در انتظار عشق بمانی، بدانی که هیچ چیزی تیرتر و سختتر از این انتظار نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه چون تو زیر فلک شهریار نیست
آمد بهار خرم و کس شاد خوار نیست
اندر بهی شدنت بیابد بها بهار
تا تو بهی نیابی کس را بهار نیست
تا تو بهار یافتی از درد خستگی
[...]
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست
بر دهر و خلق جز او کامگار نیست
قسمت چنان که باید کردست در ازل
و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست
بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این
[...]
سروی بهراستی چو تو در جویبار نیست
نقشی به نیکویی چو تو در قندهار نیست
جفت مهی اگرچه به خوبیت جفت نیست
یار شهی اگر چه به خوبیت یار نیست
زلف تو مشک بارد و بر مه زره شود
[...]
آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست
از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست
جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست
جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق
[...]
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیار
کز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند من
که امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.