گنجور

 
قدسی مشهدی

پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما

چون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما

روزی که نبود آینه حسن در نظر

در چشمخانه زنگ برآرد نگاه ما

ما صبح صادقیم و دم از مهر می‌زنیم

آیینه تیرگی نپذیرد ز آه ما

آن‌کس که پی به مزرع امید ما نبرد

گیرد مگر ز برق سراغ گیاه ما

آتش کشد زبانه چو شمع از زبان او

کلک فرشته گر بنویسد گناه ما

از دیده نر و دل روشن به راه عشق

افتد بر آب و آینه چون عکس راه ما

قدسی کفایت است در اثبات عاشقی

رخسار زرد و دیده گریان گواه ما

امشب سیه‌ترست ز شب‌های دیگرم

قدسی مگر شود مدد صبح آه ما