گنجور

 
قدسی مشهدی
 

می را چو آب، لعل تو بر خود حلال کرد

گویا که خون بی‌گنهانش خیال کرد

حالی نداشتم که توان گفت، بی شراب

ساقی به یک پیاله‌ام از اهل حال کرد

بلبل دم از خصومت طوطی زند، مگر

آیینه را ز عکس رخت گل خیال کرد؟

در بالشیم روز به روز از هوای تو

آخر هوای سرو تو ما را نهال کرد

مجنون چرا هوایی صحرا بود، مگر

لیلی بر او کرشمه به چشم غزال کرد؟

بر صفحه زمانه، سخن را ز بی‌کسی

هر سر بریده همچو قلم پایمال کرد

قدسی کسی که دوستی از خلق چشم داشت

اوقات خویش صرف خیال محال کرد