گنجور

 
هلالی جغتایی
 

مسکین طبیب، چاره دردم خیال کرد

بیچاره را ببین: چه خیال محال کرد؟

کی می رسد خیال طبیبان بدرد من؟

دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد

دارد هزار تفرقه دل در شب فراق

کو آن فراغتی که بروز وصال کرد؟

گل پیش عارض تو شد از انفعال سرخ

آن خنده ای که کردهم از انفعال کرد

سنگین دلی، که اسب جفا تاخت بر سرم

موری ضعیف را بستم پایمال کرد

سلطان وقت شد ز گدایان کوی عشق

درویش میل سلطنت بی زوال کرد

گفتی: که حلقه ساخت، هلالی، قد ترا

آن کس که ابروان ترا چون هلال کرد