گنجور

 
قدسی مشهدی
 

ز چشمم بی تو شب چندان سرشک لاله‌گون افتد

که هرجا پا نهد اندیشه، در دریای خون افتد

ز بس دل می‌تپد در سینه شب در کنج تنهایی

مبادا دیده، گاه گریه با اشکم برون افتد

دل پرویز را در سینه چون سیماب لرزاند

صدای تیشه فرهاد چون در بیستون افتد

اجل را نیز از جان‌بردن من ننگ می‌آید

مبادا هیچ‌کس را این‌چنین طالع زبون افتد

میی نوشیده قدسی دوش از میخانه عشقت

که تا صبح قیامت زان قدح، مست جنون افتد