گنجور

 
مجد همگر
 

خیال روی تو یکباره برد خواب مرا

درنگ وصل تو افکند در شتاب مرا

متاب روی ز من دلبرا و زلف متاب

که تاب زلف تو در تب فکند تاب مرا

اگر بر تو دهد میوه بهشت چرا

چو نار دوزخ دایم دهد عذاب مرا

لب تو چشمه خضر است چند خواهی داد

به وعده وعده خوش عشوه سراب مرا

به روز یاد رخ تست مونس دل من

شب دراز ندیم است ماهتاب مرا

شراب آتش عشق تو می برد هوشم

خمار غمزه تو می کند خراب مرا

ز ضعف سایه من بر زمین نبیند کس

اگر برهنه بداری در آفتاب مرا

بدین صفت که منم غرق آب دیده خویش

نیابی ار که بجوئی بسی در آب مرا

مکن که چون شوی از خواب سرکشی بیدار

به روزگار نبینی شبی به خواب مرا