گنجور

 
قدسی مشهدی
 

آتش مزاج من بگذار این عتاب را

چین بر جبین ندیده کسی آفتاب را

گردون به دوستی نبرد پیچشم ز کار

گردد زبون چو رشته دهد باز تاب را

بر دیده شد حرام غنودن، که عاشقان

اول کلید چاره شکستند خواب را

نور نظر چگونه نسوزد به دیده‌ها

جایی که برق حسن بسوزد نقاب را

اشکم تمام گشت چو آتش زدم به دل

خون برطرف شود چو بسوزی کباب را

نگسست ربط گریه ز ناسورهای دل

ظرف قدیم زود رساند شراب را

خون شد دلم ز حسرت پیکان غمزه‌ات

کس بر گلوی تشنه نمی‌بندد آب را

بوی نگار من به چمن بردی ای نسیم

کردی ز رشک در رگ گل خون گلاب را