گنجور

 
ابوالحسن فراهانی
 

ز گریه منع مکن دیده پر آب مرا

که برطرف کنی از کشتن اضطراب مرا

مرا بسوز پس از کشتنم نه سیمابم

مگر به آب دهد کلبه خراب مرا

شکفته دیدم گل های داغ و دانستم

که سوی من نظری هست آفتاب مرا

ز دیده منت شب زنده داری از چه کشم

که غمزه ی تو به تاراج برد خواب مرا

گداخت پیکرم از جوش خون چه چاره کنم

که شیشه تاب نمی آورد شراب مرا