گنجور

 
قدسی مشهدی

خواهد دل من شربت دیدار و دگر هیچ

این است علاج دل بیمار و دگر هیچ

هرچند که در کلبه ما دیده گشایی

عشق است رقم بر در و دیوار و دگر هیچ

هرچند ملک نامه اعمال مرا دید

نام تو رقم دید به طومار و دگر هیچ

گر زیر کهن دلق مرا خلق بجویند

یابند همین رشته زنار و دگر هیچ

جز زمزمه عشق نداند دل قدسی

موجود شد از بهر همین کار و دگر هیچ

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
عرفی

منصور و اناالحق زدن و دار و دگر هیچ

ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ

گر ره به مراسم کده ی عشق بیابی

الماس بنه بر دل افگار و دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ

[...]

طالب آملی

درد است سزاوار دل زار و دگر هیچ

عشق است بدیوان عمل کار و دگر هیچ

امروز مرا درد طلب سوخت که در عشق

من بودم و دل بود و غم یار و دگر هیچ

گفتم که وجود از چه شمار است خرد گفت

[...]

صائب

ماییم و خیال دهن یار و دگر هیچ

قانع شده با نقطه ز پرگار و دگر هیچ

از هر سخن نازک و هر نکته باریک

پیچیده به فکر کمر یار و دگر هیچ

در عالم افسرده ز نیکان اثری نیست

[...]

سلیم تهرانی

شیخ است و خودآرایی بسیار و دگر هیچ

چون صبح، همین شانه و دستار و دگر هیچ

رهزن به تو تعلیم دهد شیوه ی تجرید

در دست همین رشته نگه دار و دگر هیچ

یوسف نه متاعی ست که او را بگذارند

[...]

حزین لاهیجی

ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ

قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ

هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان

دل مانده، همین عقدهٔ دشوار و دگر هیچ

ما از طمع وصل تو در عشق گذشتیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه