گنجور

 
غبار همدانی
 

تا به زلف تو تاب می بینم

خویش را در طناب می بینم

دم به دم از هجوم لشکر عشق

ملک دل را خراب می بینم

بسکه از تشنگی روانم سوخت

هرچه میبینم آب می بینم

بر سر موج بحر ناکامی

خویشتن را حباب می بینم

سوی هر راه می گشایم چشم

صد هزار آفتاب می بینم

با همه تشنه کامی از هر سو

می شتابم سراب میبینم

دیده را در میان لجۀ اشک

مضطرب چون حباب می بینم

پیش آن آفتاب رو چو غبار

همه خود را حجاب می بینم