گنجور

 
عمادالدین نسیمی
 

چشم مستش به خواب می بینم

کار تقوی خراب می بینم

دیده را از خیال لعل لبش

ساغر پر شراب می بینم

عکس رویش میان دیده مدام

همچو ماهی در آب می بینم

پیش زاهد اگرچه عشق خطاست

من عاشق صواب می بینم

ساقیا می بیار کز می تو

همه شب آفتاب می بینم

پیش گلبرگ عارضش ز خیال

غنچه را در نقاب می بینم

ابروی شوخ و چشم سرمستش

فتنه شیخ و شاب می بینم

از خیال رخ و غم زلفش

همه شب ماهتاب می بینم

ای نسیمی نوشته بر رخ دوست

شرح ام الکتاب می بینم