گنجور

 
قاسم انوار
 

خرده بینان طریقت همه صرافانند

که بیک جو درم ناسره را نستانند

دور ماندند ز دیدار تو سودازدگان

همه حیران وعجب مانده که چون می مانند؟

دل و جانها ز تو مستند بدانسان که مپرس

جمله ذرات سراسیمه و سرگردانند

جمله ذرات جهان،کافر و مؤمن،شب و روز

همه از شوق تو مستند و ترا می خوانند

خلق از مرگ گریزان و سراسیمه شوند

عاشقانند که در روز اجل خندانند

همه عشاق تو،گر لیلی،اگر مجنونند

بنده حکم تو، گر خسرو،اگر خاقانند

عاشقانت همه یک مذهب و یک دین دارند

اگر از ملک هراتند و گر از کاشانند

جان پاکیزه بدست آر و بگو فاش و مترس

عشق و معشوقه و عاشق همه جان در جانند

قاسمی،نادره خلق جهان انسانست

عاشقان از همه سو نادره انسانند