گنجور

 
قاسم انوار
 

در سویدای دلم سودای اوست

در دل و جانم تمناهای اوست

نیر اعظم، که شمع عالمست

پرتوی از چهره زیبای اوست

من نمی دانم ز حال دل که چیست؟

این قدر دانم که دل مولای اوست

چون مقلد با طریقت ره نبرد

در حقیقت خار ما خرمای اوست

هر که فانی شد ز طبع آب و خاک

این قبای عشق بر بالای اوست

بوی جان می آید از باد و صبا

نکهتی از عنبر سارای اوست

قاسمی چون واقف اسرار شد

خاک کویش جنت الماوای اوست