گنجور

 
قاسم انوار

سر بلندی بین، که دایم در سرم سودای اوست

قیمت هرکس بقدر همت والای اوست

بنده آن چشم مخمورم، که از مستی و ناز

در میان شهر در هر گوشه ای غوغای اوست

«لن ترانی » می رسد از غیب موسی را خطاب

این همه فریاد مشتاقان ز استغنای اوست

ای دل، اندر راه عشق او درآ و غم مخور

مایه شادی عالم خوردن غمهای اوست

عقل اگر در بزم مستان لاف هشیاری زند

با وجود چشم می گونش کرا پروای اوست؟

گر بجای مرهمی زخمی رسد، زآن هم مترس

در فنا تسلیم شو، کان هم ز مرهم‌های اوست

از تو تنها ماند قاسم، از تو تنها کس مباد

لاجرم غمهای عالم بر تن تنهای اوست