گنجور

 
اثیر اخسیکتی

ای کمین گاه فلک ابروی تو

آبروی آفتاب از روی تو

جای جانها گوشه شب پوش تو

دام دلها حلقه گیسوی تو

رنگکی دارد بهشت آباد و باغ

بر نتابد با دو آب و بوی تو

چون برابر گونه ئی باشد بجهد

ملک هر دو عالم و یک موی تو

سوی خود میخوانیم یک باره گوی

تا کدامین سوست آخر سوی تو

کس نداند تا چه ترکی میرود

با جهان از طره ی هندوی تو

کرد خلقی را چوغنچه چشم بند

یک فسون از نرگس جادوی تو

ز آتش دل پیه چشمم آب گشت

چربشم این است در پهلوی تو

بر سر کوی غمت برپا اثیر

های و هوئی میزند بر بوی تو

کم نگردد رونق حسن تو هیچ

کز سفر آید سگی در کوی تو

نیستم نومید کآخر عدل شاه

بر کشد کوش دل بدخوی تو

شهریاری کآسمانش بنده گشت

روی بخت ازروی او پرخنده گشت

زلف برگیر از پس گوش ای پسر

کژ منه ما را چو شب پوش ای پسر

از ره چشمم چو در جان آمدی

پیش کش بستان دل و هوش ای پسر

هم چنین پیشم کمر بسته چو شمع

یکزمان بنشین و می نوش ای پسر

شاهد حال است خالت کزرهی

بوسه ئی پذرفته ئی دوش ای پسر

بوسه بخشیدی و وقت آمد بده

بیش از اینم عشوه مفروش ای پسر

هم چو بحر از باد مآشوب ای غلام

هم چو ابر از رعد مخروش ای پسر

یا چو روز رفته بیرون شو ز چشم

یا، در آی امشب به آغوش ای پسر

از پی من، نی ز بهر مدح شاه

در رضای طبع من کوش ای پسر

خسروی کافاق زیر رای اوست

افسر خورشید خاک پای اوست

روی در روی جفا آورده‌ای

هرچه توران کرد با من کرده‌ای

از بن و بارم چو گل پرکنده‌ای

در پی جورم چو گل بسپرده‌ای

جانم آوردی به لب رحمی بیار

این نه بس رسمی است جان کآورده‌ای

هرکه را زنهاری خود خوانده‌ای

تا نه بس زنهاری خود خورده‌ای

شد دریده پرده من در جهان

تا تو از من همچو جان در پرده‌ای

یا مکن با من درشتی ور کنی

نرم شو چون گویمت می خورده‌ای

گر سرم چون کلک برداری رواست

نامم از دیوان چرا بِستُرده‌ای

نان در انبانم منه شرمی بدار

بس بود این کآبرویم برده‌ای

می‌نیازاری چو خسرو گویدت

کان فلانی را چرا آزرده‌ای

آنکه عدلش هرکجا لشکر کشد

صبح هم ترسد که خنجر برکشد

چرخ، یار ارسلان طغرل است

کار کار ارسلان طغرل است

از در ایجاد تا خط عدم

گیر و دار ارسلان طغرل است

هر دلی کز داغ خذلان فارغ است

دوستدار ارسلان طغرل است

این همه ناموس عقل خواجه فش

پیشگار ارسلان طغرل است

چرخ گردان باکمر شمشیرنعش

چتر دار ارسلان طغرل است

بارگاه فتح و ایوان ظفر

در جوار ارسلان طغرل است

قصه بگذار آرزوی هردو کون

در کنار ارسلان طغرل است

شعر من سر بر نُهم کردون کشید

کاختیار ارسلان طغرل است

نه سپهر از اختر مسعود اوست

هفت دریا جرعه یک جود اوست

ای به رتبت ز آسمان پیش آمده

نوبت تو با ابد خویش آمده

چون سپاه کاینات افتاده عرض

رایت قدر تو در پیش آمده

در ره قهر تو در بازار عدل

بر قفای چرخ بد کیش آمده

سینه خصم تو چون روی فسان

زاین کمان چرخ نگون ریش آمده

در دل گل میرود اندیشه وار

هر که بر ملکت بداندیش آمده

در برغارت گریهای کفت

کان فر به کیسه درویش آمده

قهر و لطفت نحل را دریافته

نوش او همسایه نیش آمده

گفته با دشمن زبان تیغ تو

آنچه از مه بر سر خیش آمده

هرچه منقوش است بر لوح وجود

آیتی بوده تو معنیش آمده

صیقل آئینه ی دل روی توست

نافه ی جان خلق عنبر بوی توست

داد قربت خسرو اعظم مرا

برکشید از جمله ی عالم مرا

چون فلک بر چرخ گردان جای داد

رای سلطان بنی آدم مرا

عقل کل برماجرای غیب داشت

بر طفیل مدح او محرم مرا

آفاب رای او برجی گزید

از ورای گنبد اعظم مرا

تا قیامت پرده ی احسان او

کرد متواری ز چشم غم مرا

بخت مهماندار از صدر بقا

مرحبائی میزند هر دم مرا

دفتر من چون بمدحش ابلق است

کم نماید اشهب و ادهم مرا

گرچه با مُهر قبول شهریار

حلقه در گوش است ملک جم مرا

فتنه آنم که پیش تخت شاه

چون برآرد اطلس معلم مرا

تا مرا سودای مدحش در سر است

همچو تیغش یک زبان پر گوهر است

ای جنابت چون سپهر افراشته

چرخ ارکان چون توئی ناداشته

در وغا روز هزیمت شیر چرخ

ز اژدهای رایتت بر کاشته

هرچه در این سفره ی آب است و خاک

تیغ ناهار تو را یک چاشته

بر جبین آستانت معتکف

ابرو این فتنه علم افراشته

نوبری نی چون تو در بستان طبع

زانچ دهقانان کردون کاشته

فکرت تو در نُه اقلیم سپهر

منهیانی معتبر بگماشته

پیش ذهنت لاشه اوهام را

در گل بیچارگی بگذاشته

قدر تو از راه استقلال جود

هر دو عالم را به هیچ انگاشته

بر نگین خاتم پیروزه رنگ

نیست الا نام تو، بنگاشته

خصم تو یک قطره از دریای توست

لقمه ی تیغ نهنگ آسای توست

خسروا دولت قرین بادا تو را

بارگه چرخ برین بادا تو را

هرچه در نه حلقه ی افلاک هست

تا ابد زیر نگین بادا تو را

عقل کلی در میان حل و عقد

قهرمانی پیش بین بادا تو را

تا بحشر آن خنجر هندو نسب

پاسبان ملک و دین بادا تو را

پاسبان و نوبتی بر بام و در

رای هندو خان چین بادا تو را

سایبان فتح، یعنی بال چتر

شهپر روح الامین بادا تو را

هرچه آبی هست در مغز عدوت

مشرب شمشیر کین بادا تو را

تا بود گرد آخور گردون بپای

رخش دولت زیر زین بادا تو را

کمترین ملکی که در فرمان بود

عرصهٔ روی زمین بادا تو را

 
sunny dark_mode